توسط مهتاب in بدون موضوع
چادُرم مرا بال و پَر است… در یکی از محلههای شلوغ دامغان، دختری زندگی میکرد به نام سُمیه خانم. دختری با چادری به سیاهی شب امتحان و لبخندی به درخشانی روز اعلام نتایج که فهمیدی مشروط نشدی! سُمیه خانم یک ویژگی خاص داشت: نه اینکه چادرش همیشه… بیشتر »