پیرمرد آهی کشید هنوز غذا نخورده از سرسفره پاشد ورفت کتش رو پوشید واز خونه ی پسرش رفت بیرون همون خونه ای که یه روز خونه ی خودش وعزیزجون بود وعزیزی که دیگه تو اون خونه نبود.و عروسی که به خاطر کوچکترین کاری که براش میکرد غر میزد سرسفره این قدر اون قدربه جون پدرشوهرش غر زد که ما تا کی باید ازت پذیرایی کنیم ؟حتی پسرپیرمرد یک کلمه به زنش نگفت چی میگی انگار از خداش بود پدرش از خونه بره بیرون وبرنگرده .
پیرمرد رفت ودیگه هرگز برنگشت !
پسر وعروس بی خیال زندگیشونو میکردن واصلا براشون مهم نبود پدر پیرشون کجاست وداره چی کار میکنه
دوسال گذشت.
مرد خسته تر از همیشه روی نیمکت پارک نشست دید پیرمردی سرش پائینه لباس کهنه ای تنشه وروی یه حصیر کوچیک وپاره نشسته و داره فلوت میزنه رهگذرا تو کاسه اش گاهی یه خورده پولی میزاشتن ورد میشدن جلو رفت دست کرد توجیبش پول زیادی نداشت اونقدر که فقط می تونست باهاش اونروزشو سرکنه خم شد سکه ی پونصدی رو گذاشت تو کاسه
پیرمرد دست از فلوت زدن برداشت زیر لب گفت نمیخوام پسرم من به پولت احتیاجی ندارم برش دار
مردخیره شد به چشمای پیرمرد قطره قطره اشک از چشاش سرازیر شد باصدای خفه ای گفت چی کار کردم باهات بابا؟
بلایی که سرت اوردم بدتر از اون سر خودم اومد
یک سال بعد رفتنت ورشکست شدم با اصرار زنم خونه وزندگی رو به اسمش زدم بعد از اون هر روز بهانه تراشی هاش شروع شد یه شب رفتم خونه کلید انداختم تو در ولی زنم کلید درو عوض کرده بود وخونه رو فروخته بود بهش رنگ زدم گفت میخوام ازت جدابشم دیگه نمی تونم باهات زندگی کنم .من به تو بد کردم اون شب آهت دامن من وزندگیمو گرفت آهی که منو ویرون کرد ومقصرش فقط وفقط خودمم.
پیرمرد آهی کشید وگفت :دل که بشکنه آه میکشه پسرم من نفرینت نکردم همیشه برای خوشبختیت دعا کردم ولی دلم شکست اونروز برای خودم وآه امروزم برای این بود که همراه شکستن دلت دلم دوباره شکست
پیرمرد پول های کاسه روجمع کرد وگذاشت توجیب پسرش لبخندی زد وگفت امروز مهمون توام !