
اشک شوق و انتظار مثل باران بهاری، پهنای صورتم را خیس میکند و فرو میریزد. با خود میگویم: تا کِی؟ واقعا تا کِی باید منتظر بمانیم؟ آیا هنوز …؟
با نوای مداح دوباره به فضای دعا و ندبه باز میگردم:
«عَزیزٌ عَلَیَّ أَنْ أَرَی الْخَلْقَ وَ لا تُریٰ»
راست میگوید! آدم همه را ببیند جز بهترین دوستش را!
از خود میپرسم کدام عمل ناپسندم، دل آقا را رنجانده که مایل به دیدارمان نیست؟ از ما چه انتظار و توقعی دارد که نمیدانیم یا شاید میدانیم و بیتفاوتیم؟ آیا نمازم را سر وقت ادا میکنم؟ حق پدر و مادرم را چطور؟
وظایف اعتقادی را چطور؟
اعتقاد به ولایت مطلقه فقیه؟ حضور با بصیرت در کف میدان جهاد؟ عمل هوشیارانه به امر به معروف و نهی از منکر همه جانبه؟ و و و ……….؟؟؟
و مداح میخواند:
«أَیْنَ هادِمُ أَبْنیَةِ الشِّرْکِ وَ النِّفاٰق»
«أَیْنَ مُعِزُ الْاولِیاٰء وَ مُذِلُّ الْأَعْداٰء»
«أَیْنَ الطّالِبُ بِدَمِ الْمَقْتولِ بِکَرْبَلا»
و من با دل و زبان با مداح نجوا میکنم. آنقدر مجلس با صفاست که دلم نمیخواهد تمام شود اما بالاخره در فراز پایانی دعا، کربلایی رحمت وای دم کن مسجد که از صبح زود در تدارک صبحانه و چای بوده، سرش را را از پنجره داخل سالن حسینیه میآورد و با صدای بلند میگوید:
«حاج رضا! سید حسین! بچهها! همگی بیایید سمت آشپزخانه. من و حاج محمود و بقیه سینیهای آش و نان را از پنجره می دهیم به شما و شما هم از مهمانان امام زمان تون پذیرایی کنید. راستی بچه هیئتیها هم بفرستید آشپزخانه برای بردن سینی چای و بقیه کارها. آخه اینها نور چشم و امید آینده امامی هستند که ما انتظارش میکشیم و مثل باران برایش اشک میریزیم.
#بخوانـبنویسـشو
#وبلاگـنویسی
#تولیدی
#بهـقلمـخودم