🔴 سردار حاتمیراد: رهبر حکیم و عزیزمان، امام مجتبی خامنهای حفظهالله تعالی، در جلسهای که چند روز پیش با ستاد بعثت داشتند، پنج امر مهم فرمودند: 1) آنهایی که از میدانها رفتهاند به میدان برگردند. 2) کسانی که به قشر خاکستری منسوباند، آنها هم به میدان بیایند. 3) جمعیت تجمع حداقل سه برابر شود. 4) این امور را به سرعت انجام دهید. 5) هزینه کردن در میدانها، هزینه برای رزمندگان اسلام و حفظ نظام جمهوری اسلامی است. ♨️ کانال جهان خبر : گروه خبر رسانه منتظر 📡 @jahan_khabar | montazer.ir

✨ شمس الدّینْ محمّدِ بن بهاءُالدّین محمّد حافظِ شیرازی شاعر قرن هشتم ایران،مشهور به لِسانُالْغِیْب ، متخلّص به حافظ به دلیل حفظ قرآن است.
مادر وی اصفهانی و پدرش اهل کازرون فارس بود. سه برادر بودند که محمّد کوچک ترین آن ها بود.
وی در کودکی یتیم شد و به دلیل فقر، به عنوان شاگرد نانوا مشغول به کار شد. چون نمی توانست به مکتب و مدرسه برود گاهی سخنان معلّمین رو از پشت در مکتب گوش می کرد. و بعد از اتمام کار نانوایی، شبانه مشغول مطالعه درس و قرآن می شد.
بیش تر شعرهای او غزل است.
اشعار او به تمامی زبانهای دنیا ترجمه شده و نامش در محافل ادبی جهان، شهره است.
🌸 در تقویم رسمی ایران ، 20 مهر را روز بزرگداشت حافظ نامیدهاند.
#حافظ
برایم عجیب بود! تقریظ مقام معظم رهبری بر کتابی که یک زن از خاطرات خود از هشت سال دفاع مقدس نوشته است. «کتاب دا» نوشته «سیده زهرا حسینی»
هر چند هدفم از این متن، معرفی کتاب نیست ولی، این امتیاز فاخر برای جامعه زنان ایران اسلامی، تاج افتخاری بود که خیلی زود خبرش چون عطر بهاری همه جا پیچید و سرمست کرد.
یادم است آن روز برای من یکی از بهترین ایام عمرم بود و به خود میبالیدم که یک زن چنین حماسهای خلق کرده که حتی رهبر شهید انقلاب، آن را مورد تقدیر و تعظیم و حمایت قرار دادهاند.
به هر قیمتی بود کتاب را در چاپ چهل و چندم به دست آوردم و هفتصد صفحه را مشتاقانه و با غرور خاصی خواندم.
از فعالیت در مسجد جامع خرمشهر به رهبری شهید جهان آرا تا مقاومت پشت گمرک خرمشهر در مقابل بعثیها، کمکهای امدادی به مجروحان جنگی و جمع آوری پیکر شهدا که مبادا به چنگ عراقیها بیفتد و تلاش برای دفن شهدا و شناسایی یکایک آنها در آن حال و هوایی که خرمشهر مثل باران، تیر باران میشد! مگر یک زن چقدر مقاومت دارد که، پدر و برادر شهیدش را با دستان زنانه اما مقتدرانه اش دفن میکند اما در مقابل دشمن خم به ابرو نمیآوَرَد.
ماجراهای کتاب من را به یاد وظیفه امروز میاندازد، با خود میگویم این روزها رهبری تکلیف ما را حضور در میدان تعیین کردهاند. آیا ما هم مثل زنان دوران دفاع مقدس تسلیم امر ولایت هستیم؟ الحق که در این پیچ تاریخی عظیم چه الگویی بهتر از زنان دیروز در میدان جنگ و حماسه!
و به همین دلیل است که با سربلندی میگویم این کتاب و امثال آن، برایم هم درس زندگی بوده و هم آموزه ایثار و مقاومت و هم حوزه عملی تحکیم پایههای اعتقادی و اصولی دین اسلام.
کتابی که تاثیری شگرف بر ارکان زندگیام گذاشت و دل من را هر چند برای مدتی با خود، با دنیای زیبای دلدادگان و شهدا و مجاهدان راه خدا همراه کرد.
خوشبختی گاهی در معجزه کلماتی نهفته که از دلهای پاک و بیدار نشأت گرفته و مانند چشمهای تا ابد دلها و جانهای تشنه را سیراب خواهد کرد.
#وبلاگـنویسی
#تولیدی
#بهـقلمـخودم
دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه دو مرد در مدرسه :
مرد اول میگفت:
چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بیمسئولیت و بیحواس هستم
آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت دست خالی به خانه برنگردم و مدادهای دوستانم را بردارم!!
روز بعد نقشهام را عملی کردم. هر روز یکی دو مداد کش میرفتم تا اینکه تا آخر سال از تمامی دوستانم مدادبرداشته بودم.
ابتدای کار خیلی با ترس این کار را انجام میدادم ولی کمکم بر ترسم غلبه کردم و ازنقشههای زیادی استفاده کردم تا جایی که مدادها را از دوستانم میدزدیدم و به خودشان میفروختم.
بعد از مدتی این کار برایم عادی شد، تصمیم گرفتم کارهای بزرگتر انجام دهم و کارم را تا کل مدرسه و دفتر مدیر مدرسه گسترش دادم، خلاصه آن سال برایم تمرین عملی دزدی حرفهای بود تا اینکه حالا تبدیل به یک سارق حرفهای شدم!
مرد دوم میگفت:
«دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به مادرم گفتم مداد سیاهم را گم کردم.
مادرم گفت خوب بدون مداد چکار کردی؟ گفتم از دوستم مداد گرفتم،مادرم گفت خوبه و پرسید که دوستم از من چیزی نخواست؟
خوراکی یا چیزی؟ گفتم نه.
چیزی از من نخواست، مادرم گفت پس او با این کار سعی کرده به دیگری نیکی کند، ببین چقدر زیرک است.
پس تو چرا به دیگران نیکی نکنی؟ گفتم چگونه نیکی کنم؟ مادرم گفت دو مداد میخریم، یکی برای خودت و دیگری برای کسی که ممکن است مدادش گم شود.
آن مداد را به کسی که مدادش گم میشود میدهی و بعد از پایان درس پس میگیری.
خیلی شادمان شدم و بعد از عملی کردن پیشنهاد مادرم، احساس رضایت خوبی داشتم آن قدر که در کیفم مدادهای اضافی بیشتری میگذاشتم تا به نفرات بیشتری کمک کنم.
با این کار، هم درسم خیلی بهتر از قبل شده بود و هم علاقهام به مدرسه چند برابر شده بود.
ستاره کلاس شده بودم به گونهای که همه مرا صاحب مدادهای ذخیره میشناختند و همیشه از من کمک میگرفتند.
حالا که بزرگ شدهام و از نظر علمی در سطح عالی قرار گرفتهام و تشکیل خانواده دادهام، صاحب بزرگترین جمعیت خیریه شهر هستم.»
اشک شوق و انتظار مثل باران بهاری، پهنای صورتم را خیس میکند و فرو میریزد. با خود میگویم: تا کِی؟ واقعا تا کِی باید منتظر بمانیم؟ آیا هنوز …؟
با نوای مداح دوباره به فضای دعا و ندبه باز میگردم:
«عَزیزٌ عَلَیَّ أَنْ أَرَی الْخَلْقَ وَ لا تُریٰ»
راست میگوید! آدم همه را ببیند جز بهترین دوستش را!
از خود میپرسم کدام عمل ناپسندم، دل آقا را رنجانده که مایل به دیدارمان نیست؟ از ما چه انتظار و توقعی دارد که نمیدانیم یا شاید میدانیم و بیتفاوتیم؟ آیا نمازم را سر وقت ادا میکنم؟ حق پدر و مادرم را چطور؟
وظایف اعتقادی را چطور؟
اعتقاد به ولایت مطلقه فقیه؟ حضور با بصیرت در کف میدان جهاد؟ عمل هوشیارانه به امر به معروف و نهی از منکر همه جانبه؟ و و و ……….؟؟؟
و مداح میخواند:
«أَیْنَ هادِمُ أَبْنیَةِ الشِّرْکِ وَ النِّفاٰق»
«أَیْنَ مُعِزُ الْاولِیاٰء وَ مُذِلُّ الْأَعْداٰء»
«أَیْنَ الطّالِبُ بِدَمِ الْمَقْتولِ بِکَرْبَلا»
و من با دل و زبان با مداح نجوا میکنم. آنقدر مجلس با صفاست که دلم نمیخواهد تمام شود اما بالاخره در فراز پایانی دعا، کربلایی رحمت وای دم کن مسجد که از صبح زود در تدارک صبحانه و چای بوده، سرش را را از پنجره داخل سالن حسینیه میآورد و با صدای بلند میگوید:
«حاج رضا! سید حسین! بچهها! همگی بیایید سمت آشپزخانه. من و حاج محمود و بقیه سینیهای آش و نان را از پنجره می دهیم به شما و شما هم از مهمانان امام زمان تون پذیرایی کنید. راستی بچه هیئتیها هم بفرستید آشپزخانه برای بردن سینی چای و بقیه کارها. آخه اینها نور چشم و امید آینده امامی هستند که ما انتظارش میکشیم و مثل باران برایش اشک میریزیم.
#بخوانـبنویسـشو
#وبلاگـنویسی
#تولیدی
#بهـقلمـخودم
