<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="0.92">
	<channel>
		<title>نخلستان</title>
		<link>https://nakhlestan.kowsarblog.ir/</link>
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
				<item>
			<title>چهارشنبه های امام رضایی</title>
						<description>&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://nakhlestan.kowsarblog.ir/media/blogs/nakhlestan/mobile/wp-1789555788650.jpg?mtime=1789559211&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://nakhlestan.kowsarblog.ir/media/blogs/nakhlestan/mobile/wp-1789555788650.jpg?mtime=1789559211&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-419723 alignnone size-full&quot; width=&quot;982&quot; height=&quot;2130&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://nakhlestan.kowsarblog.ir/بهشت-61&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://nakhlestan.kowsarblog.ir/بهشت-61</link>
							</item>
				<item>
			<title>داستان جالب مرگ ستمگران</title>
						<description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;لحظه ناتوانى جباران! &amp;#8220;مسعودى&amp;#8221; در &amp;#8220;مروج الذهب&amp;#8221; در حالات &amp;#8220;مامون&amp;#8221; و جنگ او با سپاه روم داستانى آورده است كه خلاصه‌اش چنين است: او هنگامى كه از ميدان جنگ باز مى‌گشت به چشمه &amp;#8220;بديدون&amp;#8221; كه در منطقه &amp;#8220;قشيره&amp;#8221; معروف است رسيد، و براى استراحت در آنجا فرود آمد، صفا و سردى و درخشندگى آب چشمه، او را در شگفتى فرو برد، و همچنين سرسبزى و طراوت و خرمى آن منطقه، دستور داد چوبهايى از درختان قطع كنند و همچون پلى روى چشمه بزنند، و سقفى از چوب و برگ درختان بالاى آن آماده سازند، او در آنجا استراحت كرد و آب از زير پاى او رد مى‌شد، صافى آب به قدرى بود كه درهمى در درون آب افكند از قعر آب نقش روى آن خوانده مى‌شد!، ولى به قدرى سرد بود كه هيچكس نمى‌توانست دست خود را در آب فرو برد. در اين هنگام ماهى نسبتا بزرگى به اندازه يك ذراع ظاهر گشت، گويى يكپارچه نقره بود، مامون گفت هر كس آن را بگيرد، شمشيرى به او جايزه مى‌دهم، بعضى از خدمتكاران پيشدستى كردند، و آن را گرفتند، هنگامى كه نزديك مامون آوردند ماهى تكانى خورد و از دست خدمتكار او بيرون پريد، و مانند قطعه سنگى در آب افتاد و مختصر آبى بر سينه و گلو و شانه‌هاى مامون پاشيد، به طورى كه لباسش تر شد، خدمتكار بار ديگر پائين رفت و ماهى را گرفت و در مقابل مامون در دستمالى گذارد در حالى كه تكان مى‌خورد، مامون گفت: الان بايد آن را سرخ و آماده كنيد. اما ناگهان لرزه‌اى بر اندام او افتاد به طورى كه قادر بر حركت نبود، او را با لحافهاى متعدد پوشاندند اما باز مى‌لرزيد و فرياد مى‌كشيد: &amp;#8220;سرما، سرما&amp;#8221; !براى او آتش افروختند، باز فريادش از سرما بلند بود، ماهى را سرخ كرده براى او آوردند، اما او حتى قادر نبود از آن بچشد، هنگامى كه حالش سختتر شد از &amp;#8220;بختيشوع&amp;#8221; و &amp;#8220;ابن ماسويه&amp;#8221; (كه هر دو از اطباء دربار مامون بودند) درخواست كمك كرد، در حالى كه در سكرات مرگ بود، بختيشوع يك دست او را گرفت و ابن ماسويه دست ديگرش را، ديدند نبض او كاملا از اعتدال خارج شده، و خبر از فنا و نابودى و از هم پاشيدگى نظام جسمانى او مى‌دهد، در اين حال عرق مخصوصى از بدن او تراوش مى‌كرد كه لزج و چسبنده مانند روغن بود! و اين دو طبيب در حال او فرو ماندند و اعتراف كردند كه چنين چيزى را در كتب طبى هرگز نخوانده‌اند، ولى هر چه هست دليل بر نزديك شدن مرگ او است. حال مامون سختتر شد، گفت مرا به نقطه بلندى ببريد كه مشرف بر لشكرم باشد تا وضع آنها را بررسى كنم، و در اين هنگام شب فرا رسيد، هنگامى كه از آن نقطه به خيمه‌ها و لشكر خود و آتشهاى بسيار زيادى كه برافروخته بودند نگاه كرد گفت: يا من لا يزول ملكه ارحم من قد زال ملكه: &amp;#8220;اى خدايى كه هرگز حكومتت زوال نمى‌پذيرد به كسى رحم كن كه حكومتش رو به زوال است&amp;#8221; بعد او را به بسترش آوردند و كسى را كنار او نشاندند كه شهادتين بر زبانش بگذارد، و چون گوشش سنگين شده بود آن مرد صدايش را بلند كرد &amp;#8220;ابن ماسويه&amp;#8221; گفت: فرياد نزن به خدا سوگند او در اين لحظه فرقى بين &amp;#8220;خدا&amp;#8221; و &amp;#8220;مانى&amp;#8221; نمى‌گذارد!. در اين هنگام مامون چشمش را باز كرد و چنان حدقه‌ها از هم باز و سرخ شده بود كه سابقه نداشت، مى‌خواست با دستش بر ابن ماسويه بكوبد اما نتوانست، مى‌خواست سخن تندى بگويد اما قدرت نداشت، در همان ساعت جان سپرد . ممكن است بيمارى او سابقه قبلى داشته و يا به گفته بعضى از مورخان هر كسى از آب آن چشمه نوشيد بيمار مى‌شد، و يا ماهى نوعى ترشحات مسموم داشته، هر چه بود حكومت و قدرتى با آن عظمت در لحظاتى چند فرو ريخت و قهرمان ميدانهاى بزرگ نبرد در برابر مرگ زانو زد. هيچكس در آن لحظه توانايى نداشت قدمى براى او بردارد، يا لا اقل او را به منزل اصليش برساند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;تفسیر نمونه جلد 23 صفحه 275&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سوره واقعه&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://nakhlestan.kowsarblog.ir/داستان-جالب-مرگ-ستمگران&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://nakhlestan.kowsarblog.ir/داستان-جالب-مرگ-ستمگران</link>
							</item>
				<item>
			<title>سیب کیلویی چند؟</title>
						<description>&lt;p&gt;وارد میوه‌فروشی شدم. خلوت بود. قیمت موز و سیب را پرسیدم. فروشنده گفت: موز شانزده تومان و سیب ده تومان. گفتم از هر کدام دو کیلو به من بده.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;🔹 پیرزنی وارد میوه‌فروشی شد و پرسید: محمد آقا سیب چند؟ میوه فروش پاسخ داد: مادر کیلویی سه تومان! نگاه تعجب‌زده‌ام را به سرعت به میوه‌فروش انداختم و او که متوجه تعجب و دلخوری من شده بود، چشمکی زد و با نگاهش مرا به آرامش دعوت کرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;🔹 صبر کردم. پیرزن گفت: محمد آقا خدا خیرت بده! چند تا مغازه رفتم، همشون سیب را ده-دوازده تومن میدن! مادر با این قیمتا که نمی‌شه میوه خرید!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;🔹 محمد آقای میوه‌فروش، یک کیلو سیب برای پیرزن کشید و او را راهی کرد و رو به من کرد و گفت: این پیرزن به تازگی پسرش و عروسش را تو تصادف از دست داده و خودش مونده با دو تا نوه‌ی یتیم! من چند بار خواستم به او کمک کنم و به او میوه‌ی مجانی بدم اما ناراحت شد و قبول نکرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;🔹 به همین خاطر هیچ وقت روی میوه‌ها تابلوی قیمت نمی‌زنم تا وقتی این زن به مغازه میاد از قیمت‌ها خبر نداشته باشه و بتونه برای بچه‌هاش میوه بخره. راستش را بخواهی من به هر کسی که نیاز داشته باشه کمک می‌کنم و همیشه با امام زمانم معامله می‌کنم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;🔹 دلم مثل آوار ریخته بود پایین و بسیار شرمنده بودم و بغضی سنگین تو گلوم نشسته بود. دلم می‌خواست روی میوه‌فروش را ببوسم، میوه‌ها را خریدم، سوار ماشین شدم و هقی زدم زیر گریه و در حال رانندگی از خودم و از امام زمان علیه السلام خجل بودم و با خودم می‌گفتم؛ ای کاش در طول سالیان دراز عمرم من هم قسمتی از درآمدم را با امام زمانم معامله می‌کردم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;#حکایت و داستان های شنیــــــــ‌دنی&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://nakhlestan.kowsarblog.ir/سیب-کیلویی-چند&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://nakhlestan.kowsarblog.ir/سیب-کیلویی-چند</link>
							</item>
				<item>
			<title>میهمان مدرسه میناب</title>
						<description>&lt;p&gt;🛑حکایتی عجیب از شهید مدرسه میناب&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;🔸️امروز توفیق شد تا مهمان خانواده یکی از شهدای مدرسه میناب باشم‌. کودک 7 ساله‌ای که بعد از شهادتش، خانواده او ساکن قم شده‌اند. پدر بزرگوارش (که از روحانیون فاضل و اساتید حوزه علمیه است) حکایت عجیبی از فرزند شهیدش برایم نقل کرد. گفت فرزندش به همراه مادرش دو هفته قبل از شهادتش سفری به کربلا داشته و بعد از آن سفر، حالات و روحیات فرزندش، تغییر کاملا محسوسی کرد و از زمان برگشت تا روز شهادت (یعنی نهم اسفند) دقیقا 12 روز زمان برد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;🔸️گفت شب شهادتش، فرزندش تا صبح بیدار بود و نمی‌خوابید؛ نیمه شب به او گفتیم که بخوابد تا فرداصبح سر کلاس، خواب‌آلوده نباشد. پاسخ دادکه فردا مدرسه ما تعطیل می‌شود! مادرش دوباره سحر (هنگام آماده کردن سحری) به او اصرار می‌کند که بخوابد ولی دوباره از کودکش چنین می‌شنود که فردا مدرسه ما تعطیل می‌شود و دیگر هم باز نمی‌شود و برای همیشه تعطیل خواهد شد! پدر بزرگوار شهید گفت اما حرف کودک را جدی نگرفتیم و صبح او را راهی مدرسه کردیم و ساعتی بعد، خبر حمله به مدرسه و شهادت کودکان را دریافت کردیم!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;🔸️عجیب آنکه پدر بزرگوار این کودک، از یکی دیگر از کودکان شهید همین مدرسه چنین نقل کرد که از چند روز قبل از شهادتش به والدینش گفته بود ما شنبه (یعنی دقیقا همان روز حمله) با آقا ملاقات خواهیم داشت. والدینش موضوع را از مسئولان مدرسه استعلام کرده بودند و آنها تکذیب کرده بودند؛ اما کودک مجدد بر ملاقات با آقا در روز شنبه تاکید کرده بود تا آنکه صیح شنبه، هم آقا به شهادت رسید و هم این کودکان!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;# دکترمنانِ رئیسی&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کانال تجلی عین الحیاة&lt;br /&gt;
🆔️@Tajallieh_Eynolhayat&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://nakhlestan.kowsarblog.ir/میهمان-مدرسه-میناب&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://nakhlestan.kowsarblog.ir/میهمان-مدرسه-میناب</link>
							</item>
				<item>
			<title>قورباغه‌ها ماموران الهی!</title>
						<description>&lt;p&gt;هنگام عبور از اروند رود به دلیل تلاطم شدید آب، عده ای از غواصان، دهان و گلویشان پر از آب شده بود و در آستانه ی خفه شدن قرار داشتند. در چنین حالتی بی آنکه خود بخواهند، دچار وضعیتی شده بودند که ناچار به سرفه کردن بودند اما چون می دانستند که با یک سرفه ی کوچک هم عملیات لو رفته و نیرو ها به قربانگاه می روند، با تمام توان تلاش می کردند تا سرفه نکنند. چون وضعیت اضطراری شد، ماجرا را با سردارقربانی در میان گذاشتیم ایشان پیغام داد: اگر شده خود را خفه کنید اما سرفه نکنید، چون یک لشکر را نابود خواهید کرد. ما که از انتقال این پیام به خود می لرزیدیم ناگزیر آن را ابلاغ کردیم. در پی این ابلاغ چنان صحنه های تکان دهنده ای را می دیدیم که به راستی بازگو کردن آنها نیز برایم سخت و دشوار است. 🌹&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;🌹 عزیزانی که دچار سرفه شده بودند، بار ها و بار ها خود را زیر آب فرو می بردند اما باز موفق به اجرای فرمان نمی شدند. در شرایط سخت و غیر قابل توصیفی قرار داشتیم. این بار دستور رسید: از فرد کنار دست خود کمک بگیرید تا زیر آب بمانید و بی صدا شهید شوید تا جان دیگران به خطر نیفتد. 🌹&lt;br /&gt;
🌹 می دانستیم که صدور چنین دستوری برای فرمانده چقدر دشوار است. اما این را هم می دانستیم که موضوع هستی و نیستی یک لشکر و پیروزی یک عملیات در میان است. 🌹&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;🌹 اما با این همه نفس در سینه های ما حبس شده بود و مدام از خود می پرسیدیم که کدامیک از ما قادر به انجام چنین کاری است. این در حالی بود که خوددوستان عزیزی که دچار سرفه ی شدید شده بودند با خواهش و تمنا از ما می خواستند تا با آنها کمک کنیم که زیر آب بمانند و خفه شوند! 🌹&lt;br /&gt;
🌹 می دانم که بازگو کردن این حقایق چقدر تلخ و غم انگیز است اما این را نیز می دانم که برای ثبت در تاریخ و نشان دادن عظمت یک نسل و روح بلند رزمندگانی که برای دفاع از جان و مال و آبرو و آرمان یک ملت از هیچ مجاهدتی دریغ نمی ورزیدند ناگزیر به بیان این وقایع هستیم. 🌹&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;🌹 به هر تقدیر همه در تکاپو بودیم تا راهی برای گریز از این مهلکه پیدا کنیم که در یک چشم بر هم زدن تمام اروند رود و همه ی ساحل ما و دشمن پر از صدای قورباغه هایی شد که نمی گذاشتند صدای سرفه ی نیرو ها ی ما به گوش کسی برسد.&lt;br /&gt;
🌹 شگفت انگیز بود و باور نکردنی زیرا در جایی و حالی که شاید در طول یک سال هم نتوان صدای یک قورباغه راشنید، آن شب و آن جا مالامال از صدای قورباغه هایی شد که تردید ندارم به یاری ابراهیم ها و اسماعیل هایی شتافته بودند که برای یاری الله در برابر آن فرمان سر تعظیم فرو آورده و حاضر شده بودندتا قدم به قربانگاه خود بگذارند همان لحظه بود که اعجاز توسل به بی بی فاطمه زهرا(س) و تبرک جستن از پرچم بارگاه امام رضا(ع) را در یافتیم و بار دیگر خدای را سپاس گفتیم که ما را در صف عاشقان خاندان عصمت و طهارت قرار داد. 🌹&lt;br /&gt;
راوی: شهید سرهنگ رمضان قاسمی&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://nakhlestan.kowsarblog.ir/قورباغه-ها-ماموران-الهی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://nakhlestan.kowsarblog.ir/قورباغه-ها-ماموران-الهی</link>
							</item>
				<item>
			<title>پیامد شام غریبان</title>
						<description>&lt;p&gt;​&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;شام غریبان یعنی: شهادت پایان راه که نه،&amp;nbsp; بلکه آغاز یک زندگی نوین و شرافتمندانه در جهت دفاع از حق و مبارزه با زور و تحریف است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;شام غریبان یعنی ناامیدی ممنوع!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یعنی:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;باید با اراده قوی و اعتماد به امداد الهی، هرچند با دلی شکسته و جسمی رنج دیده، به راه افتاد؛ و فرهنگ دفاع از ولایت را، از شک و شبهه‌ها و تحریفات زدود؛ و حتی با پاهای زنجیر بسته و در دل دشمن و بیابان‌های پر خطر، با سلاح بُرَّنده زبان و تبلیغ و با بیان واقعیت‌ها، دلهای پس از حادثه را به تلاش و مجاهدتی دوباره فراخواند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دین اسلام هیچ بن بست و انتهایی وجود ندارد چرا که، انسان خلیفة الله است و ابدی! و راه رسیدن به خدا هرگز انقطاع و پایانی ندارد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;شام غریبان یعنی آنگاه که بهترین گلهای زندگی‌ات را قربانی دوست نموده‌ای، اولِ عاشقی و پیمودن مسیر کمال و انسانیت است‌.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;و:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زینب کبری (سلام‌الله‌علیها) در مسیر تبلیغ و صیانت از ارزشهای عاشورا و روشنگریِ خط عاقلانه و درعین حال عاشقانه و عارفانه سیدالشهدا، به معرفت تام رسید و اینچنین شد که:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;*کربلا در کربلا می‌ماند اگر زینب نبود!*&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;و این است هنر و نقش آفرینی مُبَلِّغ راستین که، در امتداد شهادت است و تو را به کاروان حسینیان پیوند می‌زند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp;اگر می‌خواهیم نام ما را در لوح خادمان اباعبدالله ثبت و ضبط کنند، باید چون عقیله بنی‌هاشم، سختی‌ها و دردها و تازیانه‌های زخم زبان دشمن را، به جان بخریم تا عاشورای واقعی و بدون تحریف و ابهام&amp;nbsp; به دنیای امروز معرفی شود؛ کاری که شاید از شهادت هم بقولی&amp;nbsp; سخت‌تر باشد چرا که شهید یک بار شهید می‌شود و مبلغ شهادت هزاران بار!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;#تولیدی&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#به‌ـ‌‌قلم‌ـ‌‌خودم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;#طلبه‌ـ‌نوشت&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://nakhlestan.kowsarblog.ir/پیامد-شام-غریبان-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://nakhlestan.kowsarblog.ir/پیامد-شام-غریبان-1</link>
							</item>
				<item>
			<title>مسیر</title>
						<description>&lt;p&gt;#به_قلم_خودم&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کار اصلی امام حسین (علیه‌السلام) از ابتدای مسیر تا روز عاشورا چه بود؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;امام با آنکه از عدم همراهی کوفیان و افراد سست ایمان مطلع بودند اما، همواره در طول سفرشان به کربلا، سعی در تربیت و جذب نیروهای مستعد داشتند یعنی چه؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یعنی اگر افرادی که سر راه ایشان قرار می‌گرفتند لیاقت و ظرفیت پذیرش حق و دفاع از آن را داشتند حضرت، شروع به راهنمایی و هدایت آنان می‌نمود و کاری می‌کرد که صراط مستقیم را دریابند و تکلیف خود را با دنیا و دین و آخرت روشن سازند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مثل حر یا زبیر که امام وی را صدا زد و وجدان خفته او را بیدار کرد و از شهیدان کربلا شد و یا در حر ابن یزید ریاحی، نشانی از سعادت و بزرگ منشی یافت و او را پذیرفت.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;این تربیت، یک هدایت دو طرفه بود که از یک طرف بایستی امام، آنها را دعوت کند یا بپذیرد و از طرف دیگر در خود اشخاص، ظرفیتی بود که شایستگی پیوستن به یاران امام را داشتند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;و این کار حتی تا شب عاشورا و روز دهم ادامه داشت چرا که حضرت، بارها تا ظهر عاشورا خطبه خواندند و دعوت به اسلام کرده اند. و یا شب عاشورا فضای خیمه را تاریک کردند تا هر که دلش با امام نیست، از گروه یاران مخلص جدا شود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;زیرا جنگ ایمان و عقیده و نوبت میدان عمل است نه شعار و جنجال که، چنین اشخاصی را نه تاب اطاعت از ولی امر است و نه توان ماندن در میدان دفاع.اگر&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ما هم می‌خواهیم حسینی باشیم و کربلایی بمانیم باید سفری به اعماق روح و دل خویش داشته باشیم که آیا عیب و ایرادی که مانع استجابت دعوت امام باشد در ما وجود دارد یا نه؟ آیا گرفتار حسد و بخل و لجاجت و بی‌صبری و نداشتن روحیه ایثار و گذشت هستیم یا روح و جانمان را با نور صفا و معنویت صیقل داده و منتظر دعوت امامیم؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;باید تکلیف‌مان را روشن کنیم هم با خودمان و هم با امام‌مان!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;وگرنه خدای ناخواسته یا باید جزء توابین بشویم یا محرومین از همراهی شهدا و امام شهدا.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چه خوب است که عاشورای امسال، ما هم حقیقتا به کاروان کربلا بپیوندیم و بجای صرفا ادعا و حرف زدن، در عمل و با توجه به وظایف امروز خود، سرنوشت مان را آنگونه رقم بزنیم که زینبی پسند باشد همان طور مقاوم، صبور، شجاع، سازش ناپذیر و در عین حال رئوف و دلسوز و وظیفه‌شناس به احوال یاران دین!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;اللهم اهدنا من عندک&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;شما برای عاشورایی شدن و زینبی ماندن چه کرده‌اید؟!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;https://nakhlestan.kowsarblog.ir&quot;&gt;https://nakhlestan.kowsarblog.ir&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://nakhlestan.kowsarblog.ir/مسیر-6&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://nakhlestan.kowsarblog.ir/مسیر-6</link>
							</item>
				<item>
			<title>زهیرها کجائید؟</title>
						<description>&lt;p&gt;​&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;چرا «زهیر ابن قین» در مسیر کربلا از روبرو شدن با امام طفره می‌رفت؟ او گرفتار چه بحران عقیدتی شده بود که نسبت به ولیّ خود دچار تردید شده بود؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;زهیر در اثر تبلیغات مسموم معاویه که وانمود کرده بود، مولا علی (علیه‌السلام) در قتل عثمان دست داشته و با طرح این نقشه خائنانه، هم عثمان را مقتول دست امیر مومنان معرفی کرد #کشته #سازی و هم خودش را خونخواه او! یعنی براه اندازی جنگ و تفرقه با #پیراهن #عثمان!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;زهیر نیز از روی جهل به حقیقت امر، تحت تاثیر این شایعه قرار گرفته و از سیدالشهدا رویگردان بود اما فطرتی پاک داشت!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;لذا امام که او را ندا داد با یک امر به معروف همسر خود، وجدان اغفال شده‌اش بیدار شد و به سوی امام شتافت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;نمی‌دانم امام در گوش او چه نجوایی زمزمه کرد که وجود زهیر از شک و تردید و بدبینی تطهیر شد و به کاروان شهدا پیوست.و این است اثر #جهاد #تبیین!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;امروز هم کم نیستند زهیرهایی که در فضای غبار آلود و تارهای عنکبوتی شبکه‌های معاند گرفتار شده و در درون خود، بین تشخیص حق و باطل دست و پا می‌زنند و به دنبال فریاد‌رسی دلسوزند تا آنان را از این ورطه هولناک برهاند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;و اینجاست که ارزش و اهمیت جهاد تبیین که کاروان سالار انقلاب امر فرمودند مشخص می‌شود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;بیایید به داد زهیرهای اسیر شده در منجلاب شایعات دروغین رسانه‌ای و مجازی برسیم و با روشنگری و تبیین اهداف ارزشیِ انقلاب اسلامی، آنان را از تیر‌‌رس هجمه های زهرآگین دشمنان کینه‌توز انقلاب برهانیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;و چه فرصتی بالاتر و بهتر از محرم و صفر و ایام عزاداری مولا ابا عبدالله الحسین (علیه السلام)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;من الله توفیق&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#به_قلم_خودم&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#طلبه‌ـ‌نوشت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;https://nakhlestan.kowsarblog.ir/&quot;&gt;https://nakhlestan.kowsarblog.ir/&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://nakhlestan.kowsarblog.ir/زهیرها-کجائید&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://nakhlestan.kowsarblog.ir/زهیرها-کجائید</link>
							</item>
			</channel>
</rss>
