لحظه ناتوانى جباران! “مسعودى” در “مروج الذهب” در حالات “مامون” و جنگ او با سپاه روم داستانى آورده است كه خلاصهاش چنين است: او هنگامى كه از ميدان جنگ باز مىگشت به چشمه “بديدون” كه در منطقه “قشيره” معروف است رسيد، و براى استراحت در آنجا فرود آمد، صفا و سردى و درخشندگى آب چشمه، او را در شگفتى فرو برد، و همچنين سرسبزى و طراوت و خرمى آن منطقه، دستور داد چوبهايى از درختان قطع كنند و همچون پلى روى چشمه بزنند، و سقفى از چوب و برگ درختان بالاى آن آماده سازند، او در آنجا استراحت كرد و آب از زير پاى او رد مىشد، صافى آب به قدرى بود كه درهمى در درون آب افكند از قعر آب نقش روى آن خوانده مىشد!، ولى به قدرى سرد بود كه هيچكس نمىتوانست دست خود را در آب فرو برد. در اين هنگام ماهى نسبتا بزرگى به اندازه يك ذراع ظاهر گشت، گويى يكپارچه نقره بود، مامون گفت هر كس آن را بگيرد، شمشيرى به او جايزه مىدهم، بعضى از خدمتكاران پيشدستى كردند، و آن را گرفتند، هنگامى كه نزديك مامون آوردند ماهى تكانى خورد و از دست خدمتكار او بيرون پريد، و مانند قطعه سنگى در آب افتاد و مختصر آبى بر سينه و گلو و شانههاى مامون پاشيد، به طورى كه لباسش تر شد، خدمتكار بار ديگر پائين رفت و ماهى را گرفت و در مقابل مامون در دستمالى گذارد در حالى كه تكان مىخورد، مامون گفت: الان بايد آن را سرخ و آماده كنيد. اما ناگهان لرزهاى بر اندام او افتاد به طورى كه قادر بر حركت نبود، او را با لحافهاى متعدد پوشاندند اما باز مىلرزيد و فرياد مىكشيد: “سرما، سرما” !براى او آتش افروختند، باز فريادش از سرما بلند بود، ماهى را سرخ كرده براى او آوردند، اما او حتى قادر نبود از آن بچشد، هنگامى كه حالش سختتر شد از “بختيشوع” و “ابن ماسويه” (كه هر دو از اطباء دربار مامون بودند) درخواست كمك كرد، در حالى كه در سكرات مرگ بود، بختيشوع يك دست او را گرفت و ابن ماسويه دست ديگرش را، ديدند نبض او كاملا از اعتدال خارج شده، و خبر از فنا و نابودى و از هم پاشيدگى نظام جسمانى او مىدهد، در اين حال عرق مخصوصى از بدن او تراوش مىكرد كه لزج و چسبنده مانند روغن بود! و اين دو طبيب در حال او فرو ماندند و اعتراف كردند كه چنين چيزى را در كتب طبى هرگز نخواندهاند، ولى هر چه هست دليل بر نزديك شدن مرگ او است. حال مامون سختتر شد، گفت مرا به نقطه بلندى ببريد كه مشرف بر لشكرم باشد تا وضع آنها را بررسى كنم، و در اين هنگام شب فرا رسيد، هنگامى كه از آن نقطه به خيمهها و لشكر خود و آتشهاى بسيار زيادى كه برافروخته بودند نگاه كرد گفت: يا من لا يزول ملكه ارحم من قد زال ملكه: “اى خدايى كه هرگز حكومتت زوال نمىپذيرد به كسى رحم كن كه حكومتش رو به زوال است” بعد او را به بسترش آوردند و كسى را كنار او نشاندند كه شهادتين بر زبانش بگذارد، و چون گوشش سنگين شده بود آن مرد صدايش را بلند كرد “ابن ماسويه” گفت: فرياد نزن به خدا سوگند او در اين لحظه فرقى بين “خدا” و “مانى” نمىگذارد!. در اين هنگام مامون چشمش را باز كرد و چنان حدقهها از هم باز و سرخ شده بود كه سابقه نداشت، مىخواست با دستش بر ابن ماسويه بكوبد اما نتوانست، مىخواست سخن تندى بگويد اما قدرت نداشت، در همان ساعت جان سپرد . ممكن است بيمارى او سابقه قبلى داشته و يا به گفته بعضى از مورخان هر كسى از آب آن چشمه نوشيد بيمار مىشد، و يا ماهى نوعى ترشحات مسموم داشته، هر چه بود حكومت و قدرتى با آن عظمت در لحظاتى چند فرو ريخت و قهرمان ميدانهاى بزرگ نبرد در برابر مرگ زانو زد. هيچكس در آن لحظه توانايى نداشت قدمى براى او بردارد، يا لا اقل او را به منزل اصليش برساند.
تفسیر نمونه جلد 23 صفحه 275
سوره واقعه
وارد میوهفروشی شدم. خلوت بود. قیمت موز و سیب را پرسیدم. فروشنده گفت: موز شانزده تومان و سیب ده تومان. گفتم از هر کدام دو کیلو به من بده.
🔹 پیرزنی وارد میوهفروشی شد و پرسید: محمد آقا سیب چند؟ میوه فروش پاسخ داد: مادر کیلویی سه تومان! نگاه تعجبزدهام را به سرعت به میوهفروش انداختم و او که متوجه تعجب و دلخوری من شده بود، چشمکی زد و با نگاهش مرا به آرامش دعوت کرد.
🔹 صبر کردم. پیرزن گفت: محمد آقا خدا خیرت بده! چند تا مغازه رفتم، همشون سیب را ده-دوازده تومن میدن! مادر با این قیمتا که نمیشه میوه خرید!
🔹 محمد آقای میوهفروش، یک کیلو سیب برای پیرزن کشید و او را راهی کرد و رو به من کرد و گفت: این پیرزن به تازگی پسرش و عروسش را تو تصادف از دست داده و خودش مونده با دو تا نوهی یتیم! من چند بار خواستم به او کمک کنم و به او میوهی مجانی بدم اما ناراحت شد و قبول نکرد.
🔹 به همین خاطر هیچ وقت روی میوهها تابلوی قیمت نمیزنم تا وقتی این زن به مغازه میاد از قیمتها خبر نداشته باشه و بتونه برای بچههاش میوه بخره. راستش را بخواهی من به هر کسی که نیاز داشته باشه کمک میکنم و همیشه با امام زمانم معامله میکنم.
🔹 دلم مثل آوار ریخته بود پایین و بسیار شرمنده بودم و بغضی سنگین تو گلوم نشسته بود. دلم میخواست روی میوهفروش را ببوسم، میوهها را خریدم، سوار ماشین شدم و هقی زدم زیر گریه و در حال رانندگی از خودم و از امام زمان علیه السلام خجل بودم و با خودم میگفتم؛ ای کاش در طول سالیان دراز عمرم من هم قسمتی از درآمدم را با امام زمانم معامله میکردم.
#حکایت و داستان های شنیــــــــدنی
🛑حکایتی عجیب از شهید مدرسه میناب
🔸️امروز توفیق شد تا مهمان خانواده یکی از شهدای مدرسه میناب باشم. کودک 7 سالهای که بعد از شهادتش، خانواده او ساکن قم شدهاند. پدر بزرگوارش (که از روحانیون فاضل و اساتید حوزه علمیه است) حکایت عجیبی از فرزند شهیدش برایم نقل کرد. گفت فرزندش به همراه مادرش دو هفته قبل از شهادتش سفری به کربلا داشته و بعد از آن سفر، حالات و روحیات فرزندش، تغییر کاملا محسوسی کرد و از زمان برگشت تا روز شهادت (یعنی نهم اسفند) دقیقا 12 روز زمان برد.
🔸️گفت شب شهادتش، فرزندش تا صبح بیدار بود و نمیخوابید؛ نیمه شب به او گفتیم که بخوابد تا فرداصبح سر کلاس، خوابآلوده نباشد. پاسخ دادکه فردا مدرسه ما تعطیل میشود! مادرش دوباره سحر (هنگام آماده کردن سحری) به او اصرار میکند که بخوابد ولی دوباره از کودکش چنین میشنود که فردا مدرسه ما تعطیل میشود و دیگر هم باز نمیشود و برای همیشه تعطیل خواهد شد! پدر بزرگوار شهید گفت اما حرف کودک را جدی نگرفتیم و صبح او را راهی مدرسه کردیم و ساعتی بعد، خبر حمله به مدرسه و شهادت کودکان را دریافت کردیم!
🔸️عجیب آنکه پدر بزرگوار این کودک، از یکی دیگر از کودکان شهید همین مدرسه چنین نقل کرد که از چند روز قبل از شهادتش به والدینش گفته بود ما شنبه (یعنی دقیقا همان روز حمله) با آقا ملاقات خواهیم داشت. والدینش موضوع را از مسئولان مدرسه استعلام کرده بودند و آنها تکذیب کرده بودند؛ اما کودک مجدد بر ملاقات با آقا در روز شنبه تاکید کرده بود تا آنکه صیح شنبه، هم آقا به شهادت رسید و هم این کودکان!
# دکترمنانِ رئیسی
کانال تجلی عین الحیاة
🆔️@Tajallieh_Eynolhayat
هنگام عبور از اروند رود به دلیل تلاطم شدید آب، عده ای از غواصان، دهان و گلویشان پر از آب شده بود و در آستانه ی خفه شدن قرار داشتند. در چنین حالتی بی آنکه خود بخواهند، دچار وضعیتی شده بودند که ناچار به سرفه کردن بودند اما چون می دانستند که با یک سرفه ی کوچک هم عملیات لو رفته و نیرو ها به قربانگاه می روند، با تمام توان تلاش می کردند تا سرفه نکنند. چون وضعیت اضطراری شد، ماجرا را با سردارقربانی در میان گذاشتیم ایشان پیغام داد: اگر شده خود را خفه کنید اما سرفه نکنید، چون یک لشکر را نابود خواهید کرد. ما که از انتقال این پیام به خود می لرزیدیم ناگزیر آن را ابلاغ کردیم. در پی این ابلاغ چنان صحنه های تکان دهنده ای را می دیدیم که به راستی بازگو کردن آنها نیز برایم سخت و دشوار است. 🌹
🌹 عزیزانی که دچار سرفه شده بودند، بار ها و بار ها خود را زیر آب فرو می بردند اما باز موفق به اجرای فرمان نمی شدند. در شرایط سخت و غیر قابل توصیفی قرار داشتیم. این بار دستور رسید: از فرد کنار دست خود کمک بگیرید تا زیر آب بمانید و بی صدا شهید شوید تا جان دیگران به خطر نیفتد. 🌹
🌹 می دانستیم که صدور چنین دستوری برای فرمانده چقدر دشوار است. اما این را هم می دانستیم که موضوع هستی و نیستی یک لشکر و پیروزی یک عملیات در میان است. 🌹
🌹 اما با این همه نفس در سینه های ما حبس شده بود و مدام از خود می پرسیدیم که کدامیک از ما قادر به انجام چنین کاری است. این در حالی بود که خوددوستان عزیزی که دچار سرفه ی شدید شده بودند با خواهش و تمنا از ما می خواستند تا با آنها کمک کنیم که زیر آب بمانند و خفه شوند! 🌹
🌹 می دانم که بازگو کردن این حقایق چقدر تلخ و غم انگیز است اما این را نیز می دانم که برای ثبت در تاریخ و نشان دادن عظمت یک نسل و روح بلند رزمندگانی که برای دفاع از جان و مال و آبرو و آرمان یک ملت از هیچ مجاهدتی دریغ نمی ورزیدند ناگزیر به بیان این وقایع هستیم. 🌹
🌹 به هر تقدیر همه در تکاپو بودیم تا راهی برای گریز از این مهلکه پیدا کنیم که در یک چشم بر هم زدن تمام اروند رود و همه ی ساحل ما و دشمن پر از صدای قورباغه هایی شد که نمی گذاشتند صدای سرفه ی نیرو ها ی ما به گوش کسی برسد.
🌹 شگفت انگیز بود و باور نکردنی زیرا در جایی و حالی که شاید در طول یک سال هم نتوان صدای یک قورباغه راشنید، آن شب و آن جا مالامال از صدای قورباغه هایی شد که تردید ندارم به یاری ابراهیم ها و اسماعیل هایی شتافته بودند که برای یاری الله در برابر آن فرمان سر تعظیم فرو آورده و حاضر شده بودندتا قدم به قربانگاه خود بگذارند همان لحظه بود که اعجاز توسل به بی بی فاطمه زهرا(س) و تبرک جستن از پرچم بارگاه امام رضا(ع) را در یافتیم و بار دیگر خدای را سپاس گفتیم که ما را در صف عاشقان خاندان عصمت و طهارت قرار داد. 🌹
راوی: شهید سرهنگ رمضان قاسمی
