نخلستان
نخلستان ، نماد ایستادگی و مقاومت
|خانه|نیش و نوش|افتتاحیه|موضوعات|آرشیوها|آخرین نظرات
بشناس
توسط مهتاب in بدون موضوع

​💠‍ توصیه ارزشمند امام علی (ع) نسبت به صبر دربرابر حرف مردم💠

🌟حضرت امیر علیه‌السلام بعد از توصیه فرزند خود به بی‌اعتنایی نسبت به حرف مردم، می‌فرماید:

✨️تو چه توقعی از مردم داری؟!

مردم این‌گونه‌اند که؛

🔰 اگر تو انسان عالمی باشی، به تو حسد می‌برند و برای این‌که تو را از چشم دیگران بیاندازند، درصدد عیب‌جویی و خرده‌گیری از تو برمی‌آیند.

🔰 اگر مطلبی را ندانی و بخواهی از دیگران استفاده کنی، همّت ندارند که تو را راهنمایی و ارشاد کنند.

🔰 اگر به دنبال دقایق و ظرایف علمی باشی، طعنه می‌زنند که آدم بیکاری است که در پی چنین مسایلی است؛

🔰 اگر طلب علم را رها کنی،‌ تو را کودن و کم‌استعداد می‌خوانند.

اگر نسبت به انجام عبادات اهتمام داشته باشی، می‌گویند: این، آدمِ ظاهرساز و ریاکاری است.

🔰 اگر سکوت پیشه کنی، می‌گویند: لال است؛

و اگر صحبت کنی، می‌گویند: چه قدر پرحرف است.

🔰 اگر پول خرج کنی، می‌گویند: آدم ولخرجی است،

🔰 اگر اقتصاد داشته باشی، تو را بخیل می‌نامند.

🔰 اگر به پول‌شان نیاز داشته باشی و از آنها درخواست کمک کنی، رابطه‌شان را با تو قطع می‌کنند؛

🔰 اگر نسبت به آنها بی‌اعتنا باشی، حتی ممکن است تو را کافر و خارج از دین معرفی کنند!

آری مردم این‌چنین‌اند.

📚 بحارالانوار، ج 74، ص234

نظر دهید »
پای چوبی
توسط مهتاب in بدون موضوع

هرگز راضى به بازگشت از منطقه نبود. مخصوصا با به شهادت رسیدن برادرش ـ رضا ـ که همواره یار و همراه او بود، عزم و اراده‏ى اوبراى ادامه‏‌ى راه راسخ‏تر گردید. به پدرش گفته بود:«خون بهاى رضا 5000 بعثى است. تا 5000 بعثى را نکشم برنمیگردم.»

به اصرار خواهرهایش راضى به ازدواج شد. دوست داشت که همسرش زنى عفیف و با ایمان باشد.شرط دیگرى هم براى ازدواج داشت و آن این بود که: «من به خاطر زن جبهه را ترک نمی‏کنم.»

در روز خواستگارى هم خطاب به همسرش گفته بود: «من یا شهید مى‏شوم یا در شرایطى قرار خواهم گرفت که دیگر قادر نباشم به جبهه بروم.»

بعد از شرکت در عملیّاتى پاى چپش را از دست داد و یک پاى چوبى جانشین پاى از دست رفته‌‏اش  شد. پس از آن طولى نکشید که درعملیّاتى دیگر به دنبال هدف گرفته شدن ماشین حامل مهمّات توسط دشمن و پرتاب شدن او به داخل آب، پاى چوبى را آب برد.

پس از مدّتى یک پاى مصنوعى به ایشان داده شد امّا او باوضعیّتى که داشت، حاضر نبود منطقه را ترک کند.

بسیار فروتن و متواضع بود.پدرش این ویژگى او را این‏گونه عنوان می‏کند:«بعد از گرفتن پاى مصنوعى به خانه که آمده بود، گفتم: با یک پامیخواهى چه کار کنى؟ گفت: میتوانم در پشت جبهه خدمت کنم. آبى حمل کنم، مهمّات برسانم… امّا بعدها فهمیدیم که فرماندهى گردان را عهده‌‏دار بوده است.»

قبل از شروع عملیّات روبه نیروهایش گفت: «امشب میخواهیم برویم که کار مهمّى انجام دهیم. خدا با ماست. امکانات باماست. خداباماست ، بهترین پشتیبانى پشت سرماست. فقط کافى است که شما روحیّه داشته باشید.

سپس غسل شهادت به جا آورد و رو به یکى از دوستانش و روحانى گردان کرد و گفت: «شما دو نفر هم غسل شهادت کنید. شما هم امشب شهید مى‏شوید.»

عملیّات در شبى سرد و برفى به فرماندهى خود او آغاز شد و او با عصا پیشاپیش نیروهایش به راه افتاد. در حین عملیّات با شنیدن صداى صفیرخمپاره، معاونش را از بالاى خاکریز پایین کشید و در نتیجه خودش مورد اصابت ترکش قرار گرفت.

ترکش به قلبش خورده بود امّا او مثل همیشه با آرامشى غیر قابل تصّور میگفت: «چیزى نیست. اگر حرکت نکند طورى نمی‏شود.» وقتى او را سوار بر برانکارد میبردند، خنده‌‏کنان براى بچّه‌‏ها دست تکان میداد و در همان حال در حالى که شهادتین را زیرلب زمزمه مى‏کرد، چشمانش را بست و به دیدار معبود شتافت.

 فرماندهٔ‌گردان والعادیات لشگر 21 امام‌رضا(؏)
#سردارشهید_مجید_افقهی‌فریمانی
🌷 ولادت : 1344/1/7 فریمان ، خراسان‌رضوی
🇮🇷شهادت : 1366/11/3 عملیات بیت‌المقدس

نظر دهید »
تجربه مجردی
توسط مهتاب in بدون موضوع

چه متن عالی، عجیب، ناراحت‌کننده ای. با دقت بخونید. این متن میتونه تجربه فوق العاده ارزشمندی باشه برای مجردها 

چند روزی‌ست که پا به ۵۰ سالگی گذاشته‌ام… و هنوز مجردم؛ چیزی که هرگز فکرش را هم نمی‌کردم.

نه اینکه زشت باشم یا موقعیت اجتماعی نداشته باشم، نه…

فقط در جوانی، در انتخاب همسر دچار وسواس شدم.

در فامیل مرا دختری می‌دانستند که منتظر مردی با اسب سفید بود. چند خواستگار داشتم، حتی از بین فامیل، ولی ردشان کردم؛ و هنوز هم که هنوزه، بزرگ‌ترهای فامیل سرزنشم می‌کنند.

اولین خواستگارم در ۱۹ سالگی، پسرعمویم بود؛ کارمند یک داروخانه، با درآمدی معمولی. خودش و خانواده‌اش به من علاقه داشتند، اما به‌نظرم بچه بود؛ فقط ۵ ماه از من بزرگ‌تر، ولی احساس می‌کردم نمی‌تواند تکیه‌گاهم باشد. همین شد که او را رد کردم… و بعدش، رابطه‌ام با خانواده عمویم هم سرد شد.

در همان سال، ۶-۷ خواستگار دیگر هم داشتم. ولی من با ذهنی پر از ایده‌آل‌گرایی، همه را رد می‌کردم. می‌گفتم: نباید اشتباه خواهرم را تکرار کنم؛ او در ۱۷ سالگی ازدواج کرد، و در کمتر از ۶ سال، صاحب ۴ فرزند شد. از زندگی‌اش لذتی نبرد. من تصمیم گرفته بودم درس بخوانم، پیشرفت کنم و فقط در صورت پیدا شدنِ یک مورد واقعاً خوب، ازدواج کنم.

کم‌کم معلم شدم و کارم برایم از هر چیزی مهم‌تر شد. در ۲۵ سالگی فکر می‌کردم در اوج جوانی هستم. خواستگار داشتم، اما سطح سواد و موقعیت اجتماعی آن‌ها به نظرم پایین‌تر از خودم بود؛ ردشان می‌کردم.

تا قبل از ۳۰ سالگی، تقریباً هر دو ماه یک‌بار خواستگاری به خانه‌مان می‌آمد. اما از یک‌جایی به بعد، خجالت کشیدم. به مادرم گفتم: «تا وقتی کسی به دلم ننشسته و شناخت کافی از او ندارم، نگذار بیاید. مگر خانه‌مان نمایشگاه است که هر کسی بیاید و برود؟»

از آن به بعد، حضور خواستگار در خانه‌مان کمرنگ شد. سنم بالا رفت و من حاضر نبودم ریسک کنم. باور داشتم بعد از ۳۰ سالگی، دیگر نباید سختی بکشم؛ زندگی باید راحت و در شأنم باشد.

بزرگ‌ترها هم می‌گفتند: «هر چه بیشتر صبر کنی، خواستگاران بهتری می‌آیند.» اما حقیقت این بود که خواستگارانی که خانه و ماشین نداشتند، دیگر برایم گزینه نبودند. تحمل زندگی در خانه اجاره‌ای یا سوار اتوبوس شدن را نداشتم.

اما واقعیت تلخ این بود که خواستگارها دیگر اکثراً مجرد نبودند. یا همسرشان را از دست داده بودند یا طلاق گرفته بودند. من هم حاضر نبودم با مردی که قبلاً زندگی مشترک داشته، ازدواج کنم.

در ذهنم هنوز دنبال شاهزاده‌ای با اسب سفید می‌گشتم… اما زمان گذشته بود.

تا اینکه ۴۰ ساله شدم. خواستگارها خیلی کم شدند؛ هر شش ماه، یکی می‌آمد. ولی تقریباً همه بچه‌دار بودند.

فشار خانواده بیشتر می‌شد و من ناامیدتر. آخرین خواستگارم، پیرمرد ۶۵ ساله‌ای بود که داماد، عروس و نوه داشت! تا دو شبانه‌روز گریه کردم…

تازه فهمیدم چقدر فرصت‌های خوبی را از دست داده‌ام. چرا همکار خوبم را فقط به‌خاطر چند سال تفاوت سنی رد کردم؟

در ۴۵ سالگی تصمیم گرفتم منطقی‌تر باشم. حاضر بودم با مردی ازدواج کنم که همسرش را از دست داده، اما بدون فرزند باشد. ولی انگار چنین موردی اصلاً وجود نداشت. اگر هم بود، چهره‌اش برایم دلنشین نبود.

و حالا، در ۵۰ سالگی…

نه حس همسر شدن برایم مانده، نه امیدی برای مادر شدن.

خواهرم با نوه‌هایش بازی می‌کند و من هنوز اندر خم یک کوچه‌ام…

منتظر خواستگاری که شاید هیچ‌وقت نیاید.

و حسرت روزهایی را می‌خورم که هیچ‌وقت تکرار نمی‌شوند…😔😔

نظر دهید »
مادر
توسط مهتاب in بدون موضوع

🔺 مادر شهید رئیسی: هنوز منتظرم ابراهیم از در بیاید

🔹 این یک سالی که از شهادت ابراهیم گذشته، برای من مثل 10 سال بوده است؛ هنوز هم منتظرم در خانه باز شود و با لبخند همیشگی‌اش وارد شود.

🔹 روزی نیست که به یادش نیفتم؛ تمام خاطراتم با او شیرین است؛ مهربانی‌اش بی‌نظیر بود؛ هرچه از او می‌خواستم، بی‌درنگ انجام می‌داد؛ مرا به سفرهای زیارتی مکه و کربلا برد و همیشه احترام و محبتش را نشان می‌داد.

نظر دهید »
زنجیر طلا
توسط مهتاب in بدون موضوع

وارد حرم امام رضا علیه السلام شدم

جوانی را دیدم که زنجیر طلا به گردن
کرده بود، متذکر حرمت (حرام بودن) آن شدم
او در جواب گفت: میدانم
و به زیارت خود مشغول شد

من ابتدا ناراحت شدم
زیرا او سخنم را شنید و اقرار به گناه کرد
و با بی اعتنائی دوباره مشغول زیارت شد

بعد به فکر فرو رفتم که الآن اگر
امام رضا علیه السلام از بعضی از
خلاف کاریهای من بپرسد
نمی‌توانم انکار کنم و باید اقرار کنم!!!

با خود گفتم پس من در مقابل امام رضا
علیه‌السلام و آن جوان در مقابل من
اگر بدتر نباشم بهتر نیستم

بعد از چند لحظه همان جوان
کنار من نشست و گفت: حاج آقا
به چه دلیل طلا برای مرد حرام است!؟
من دلیل آوردم و او قبول کرد

پیش خود فکر کردم چون روح من
در مقابل امام رضا علیه‌السلام تسلیم شد
خداوند هم روح این جوان را
در مقابل من تسلیم کرد

✍ برگرفته از خاطرات
#حجت‌الاسلام‌قرائتی

نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 83
  • 84
  • 85
  • ...
  • 86
  • ...
  • 87
  • 88
  • 89
  • ...
  • 90
  • ...
  • 91
  • 92
  • 93
  • ...
  • 444
آخرین مطالب
  • هدیه همسر
  • آوای عشق
  • قضاوت
  • پیام بسیار مهم
  • آیا می‌خواهید از گناه بدتان‌ بیاید؟
  •     حریم غیرت     
  • کلاغ سیاه
  • به نظرتان رتبه شما در سخنرانی و مداحی چیست؟
  • مولانا
  • شجره نامه
آخرین نظرات
  • مهتاب  
    • نخلستان
    در افتتاحیه
  • سادات  
    • ساریه
    در افتتاحیه
  • مهتاب  
    • نخلستان
    در پیوند ماه و مهر
  • آموزش گام به گام NFT  
    • http://yun.ir/vtbsc4>
    در پیوند ماه و مهر
  • مهتاب  
    • نخلستان
    در شهریار به جای این بیت چه باید می‌گفت؟
  • ... در شهریار به جای این بیت چه باید می‌گفت؟
  • مهتاب  
    • نخلستان
    در *منطق الطیر سلیمانی کجاست؟*
  • مهتاب  
    • نخلستان
    در تقوا و بصیرت
  • محبوبه رحیمی  
    • بصیرت سرا
    • وبلاگ من
    در تقوا و بصیرت
  • محبوبه رحیمی  
    • بصیرت سرا
    • وبلاگ من
    در *منطق الطیر سلیمانی کجاست؟*
  • مهتاب  
    • نخلستان
    در *منطق الطیر سلیمانی کجاست؟*
  • پژوهش مدرسه علمیه حضرت زینب (س) میناب  
    • منتظر پرور
    در *منطق الطیر سلیمانی کجاست؟*
  • مهتاب  
    • نخلستان
    در با "دین" زندگی کنیم!
  • پژوهش مدرسه علمیه حضرت زینب (س) میناب  
    • منتظر پرور
    در با "دین" زندگی کنیم!
  • مهتاب  
    • نخلستان
    در ساعت به وقت یک و بیست دقیقه
  • Alma  
    • alma
    در ساعت به وقت یک و بیست دقیقه
  • مهتاب  
    • نخلستان
    در ضریح بی پناهان
  • سیــده الهام عزتی  
    • °۞ شبـستـانِ عاشـ♡ـقے ۞°
    در ضریح بی پناهان
  • مهتاب  
    • نخلستان
    در قرارگاه فرهنگی
  • مهتاب  
    • نخلستان
    در چرا فقط (امام حسین علیه‌السلام) اربعین دارد؟
مهر 1405
شنبه یکشنبه دوشنبه سه شنبه چهارشنبه پنج شنبه جمعه
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  
نخلستان
گمنام یعنی کسی که حتی دنیا را به اندازه یک نام هم نمی خواهد
جستجو
موضوعات
  • همه
  • بدون موضوع
  • سهمیه شهدا
فیدهای XML
  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
موتور جستجوی امین
موتور جستجوی امین
مهر 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  
مهر 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  
پلاگین
تقویم جلالی جهرم
آمار بازدید
  • متن و ترجمه صلوات شعبانیه
  • ماجرای عجیب مرتاض هندی
  • داستان حاجی الماسی
  • نماز باران حضرت موسی علیه السلام
  •  مظلومیت یعنی چه؟
کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان