قالیچه
بدﻫﮑﺎﺭ ﺷﺪ، ﻓﻘﻂ یک ﻗﺎﻟﯿﭽﻪ ﺩﺍﺷﺖ که ﮔﻮﺷﻪاش ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﻫﺮ مغازهای میرفت میگفتند ﺍﯾﻦ ﻗﺎﻟﯿﭽﻪ ﺍﮔر ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩ 500 میارزید ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ که سوخته ﻣﺎ 100 ﯾﺎ 150 بیشتر نمیخریم.
بنده خدا ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺑﻮﺩ و ﺑﻪ این ﺍﻣﯿﺪ که جایی آن را بیشتر بخرند، از این مغازه به مغازه دیگر میرفت.
در ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ مغازهها، مغازهدار ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﯽ ﺷﺪﻩ، ﭼﺮﺍ ﻗﺎﻟﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺑﯽﺭﻭ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﻧﮑﺮﺩی؟
ﮔﻔﺖ: ﻣﺎ ﻣﻨﺰﻟﻤﻮﻥ ﺭﻭﺿﻪﺧﻮﻧﯽ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ، ﻣﻨﻘﻞ ﭼﺎﯾﯽ ﺭﻭﯼ ﺍﯾﻦ ﻗﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩ، ﺯﯾﺮ ﻣﻨﻘﻞ ﭘﻮﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ زغالها ﺭﯾﺨﺖ ﺭﻭﯼ ﻗﺎﻟﯽ ﻭ ﺳﻮﺧﺖ، ﻫﻤﯿﻨﻪ ﺩﯾﮕﻪ. ﺣﺎﺟﯽﺟﻮﻥ! ﻫﺮ ﭼﯽ بیشتر ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺍﺯﻡ ﺑﺨﺮ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﻡ.
مغازهدار ﮔﻔﺖ: عجب! ﺗﻮ ﺭﻭﺿﻪ ﺳﻮﺧﺘﻪ،
ﺍﯾﻦ ﺍﮔﻪ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩ و ﺳﻮﺧﺘﻪ ﻧﺒﻮﺩ 500 ﻣﯽﺍﺭﺯﯾﺪ، ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺑﺮﺍ ﺍﺭﺑﺎﺏ ﻣﻦ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﻣﻦ ﯾﻪ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﺍﺯﺕ میخرم!