نخلستان
نخلستان ، نماد ایستادگی و مقاومت
|خانه|نیش و نوش|افتتاحیه|موضوعات|آرشیوها|آخرین نظرات
ماجرای زیارت عاشورا
توسط مهتاب in بدون موضوع

​آیا امام حسین علیه السلام در زمان حیات خود زیارت عاشورا می‌خواندند؟ 

نه! 

چرا؟

زیارت عاشورا حدیث قدسی است یعنی مثل آیات قرآن مستقیما از طرف خداوند و توسط جبرئیل بر پیامبر نازل شده.

اما تفاوت حدیث قدسی با آیات قرآن این است که آیات به محض نازل شدن باید به گوش عموم مردم برسد.

ولی حدیث قدسی اینطور نیست یعنی بر پیامبر نازل می‌شود ولی پیامبر مامور نیست که فورا برای مردم بخواند بلکه:

بر رسول خدا نازل می‌شود و پیامبر موظف است آن را به جانشین خود یعنی حضرت امیرالمومنین برساند و او هم به امامان پس از خود تا حضرت حجت.

اما

این اطلاع رسانی مثل یک امانت است در دست پیامبر و به وسیله ائمه دست به دست می‌شود تا روزی که نوبت کاربرد این حدیث فرا برسد.

کاربرد این حدیث کی هست؟

بعد از واقعه عاشورا که مردم حادثه کربلا را دیده اند.

البته سیدالشهدا از این حدیث اطلاع کامل داشتند و حتی در زمان زندگی رسول خدا بارها شنیده بود که قرار است چه اتفاقی بیفتد اما چرا از این حادثه جلوگیری نکرد به این دلیل است که:

امامان ظرفیت کامل داشته و می‌توانستند از همه حوادث زندگی خود با خبر شوند و باز هم تسلیم امر خدا باشند زیرا قرار نیست امامان برای ادامه حیات خود از معجزه استفاده کنند بلکه، باید مثل مردم عادی با مشکلات بجنگند.

مانند دوره ما که رهبری بارها فرمودند:

اگر مدافعان حرم سوریه نروند! جنگ به داخل ایران کشیده می‌شود. ولی عده‌ای گوش ندادند؛ و از طرفی دشمنان داخلی و خارجی خیانت کردند؛ و زمینه حمله را فراهم کردند. حالا آیا می‌توان رهبری را سرزنش کرد که چرا گذاشتی جنگ بشود؟ نه!

ایشان تکلیفش را انجام داده، بارها گفته ولی عده‌ای گوش ندادند.

ائمه هم بارها از مکر معاویه و یزید می‌گفتند ولی، بقول معروف وعده نان و نام به آدم‌های طمعکاری مثل عمر سعد و ابن زیادها اجازه پذیرش نمی‌داد.

پس امام فقط و فقط آگاهی دارد که رسالتش چیست! اما نمی‌تواند مردم را با زور دعوت کند پس لازم است دفاع کند.

اینکه گفته شده امام در زمان حیات خود، زیارت عاشورا می‌خوانده منظور در طول زندگی عادی ایشان نیست بلکه:

فقط در روز عاشورا این زیارت را خواندند که سجده‌اش به گودال قتلگاه ختم شد.

چرا امام در روز عاشورا خواند؟

شاید برای اینکه مردمی که بعدا این زیارت را از زبان امام باقر علیه السلام می‌شنوند باور کنند که این حدیث من در آوردی نیست و ریشه در امامت و نبوت دارد.

اما چرا

امام سجاد برای مردم نخواند؟

برای اینکه زمان پس از عاشورا، به اسارت و آزار اهل بیت گذشت؛ و هنوز یزیدیان در رأس امور بودند تا اینکه, زمان امام پنجم پایان دوره بنی امیه یعنی معاویه و یارانش بود و زمان روی کار آمدن بنی عباس بود و حکومت‌ها سرگرم دعوای خودشان بودند لذا:

زمینه نسبتا خوب و آزاد فراهم شد برای تبلیغ. و آن موقع بود که امام باقر این حدیث را برای زنده نگه داشتن عاشورا و شرخ وقایع و رسوا نمودن بنی امیه قرائت و بین مردم رواج دادند. و این امانت الهی را در دوره خودش به گوش جهانیان رساندند.

#تولیدی

#به‌‌ـ‌‌قلم‌ـ‌‌خودم

نظر دهید »
فهیمه و .....
توسط مهتاب in بدون موضوع

​شبی که موشک‌های خیبرشکن به سمت اسرائیل شلیک شد، شب فراموش‌نشدنی برای ما بود. آن شب، یاد بابا جور دیگری برای ما زنده شد. ذوقش برای این موشک از ذهنم پاک نمی‌شود.

«نقش‌ها تغییر کرده و قصه، زیر و رو شده. این بار نکنه از عهده کارگردانی صحنه برنیام». این زمزمه پرتکرار، شده بود هم‌نفس لحظاتم قبل از آن دیدار… عادت کرده بودم در گفت‌وگو با خانواده شهدا، زانو به زانوی مردان و زنان موسپیدی بنشینم که سال‌ها بعد از واقعه، می‌خواستند برایم از حاصل عمرشان بگویند؛ از جوانی که لبخندزنان از کنار شیرینی‌ها و زیبایی‌های زندگی گذشته و داوطلبانه، خریدار «أحلی من العسل» شده بود. از فرزند نورچشمی که با جانفشانی در راه خدا، آبرو و عزت داده بود به پدر و مادر. این بار اما نقش‌ها تغییر کرده بود. دو دختر جوان در مقابلم نشسته بودند که قرار بود پرچم روایت از پدر و مادر شهیدشان را بلند کنند؛ آن هم فقط یک ماه بعد از واقعه! و الحق، سنگ تمام گذاشتند دخترهای بابا و مامان…

جمله به جمله «فهیمه و حانیه» از آن روز پرالتهاب، سطر به سطر خاطرات‌شان از آن زندگی سراسر عشق و مجاهدت، و لحظه به لحظه نگاه‌های محجوبانه و لبخندهای موقرانه‌شان، تفسیر امروزیِ «ما رأیت إلّا جمیلا» بود.انگار دستی از کربلا آمده و بر قلب دختران عزیزکرده خانواده جعفری، آرامش و سکینه نشانده که بغض و اشک و بی‌قراری را جواب کرده‌اند و در عوض، صلابت و لبخند و «الحمدلله»، شده چاشنی رفتار و کلام‌شان. حالا دخترهای سردار، شده‌اند جانشین‌های خلف پدر قهرمانی که دشمن بزدل، از شکستش عاجز شده بود و سال‌ها برای ترورش نقشه داشت.

یک ماه بعد از شهادت سردار «محمدآقا جعفری»، از فرماندهان سرافراز نیروی هوافضای سپاه و همسرش، شهیده «فاطمه اکبری» در حملات جنایتکارانه رژیم صهیونیستی، مهمان «فهمیه و حانیه جعفری» و روایت لطیف‌شان از پدر و مادر بهشتی‌شان شدیم….

«کوه تجربه»ای که عصای دست سردار حاجی‌زاده بود

«کوه تجربه». این عبارت مختصر و مفید را سردار شهید حاجی‌زاده گفته بود در معرفی سردار شهید محمد جعفری؛ همان بچه رزمنده‌ای که از ۱۵ سالگی که فرمانده گردان ضد تانک در دوران دفاع مقدس بود تا ۵۹ سالگی که یکی از فرماندهان تعیین‌کننده نیروی هوافضای سپاه شده بود، لحظه‌ای میدان مبارزه را ترک نکرد.

از آن نقل قول طلایی که یاد می‌کنم، یخ مجلس خودبه‌خود آب می‌شود و ذکر خیر شهدا، «فهیمه»، دختر کوچک خانواده را سر ذوق می‌آورد برای ورق زدن دفتر خاطرات پدر: «جنگ عراق علیه ایران که شروع شد، بابا برخلاف بعضی هم سن و سالانش، در خانه مشکلی برای رفتن به جبهه نداشت چون پدربزرگم، خودش یکی از انقلابیون فعال بود و در مبارزات علیه رژیم پهلوی، مجروح و جانباز هم شده بود. عموی کوچکم هم، جانباز انقلاب بود. بابا تعریف می‌کرد در آن دورانی که مدام در جبهه‌ها بود، از طرف سپاه یک موتور برای پدربزرگم برده بودند اما ایشان آن را پس فرستاده و گفته بود: من پسرم را برای این چیزها به جبهه نفرستادم.

با تمام این اوصاف، اعزام به جبهه برای محمد نوجوان، آنقدرها هم آسان نبود. پدرم، متولد و بزرگ‌شده مشهد اردهال در کاشان بود. از همان‌جا هم برای جبهه ثبت‌نام کرد اما به دلیل کم سن و سالی، با اعزامش موافقت نمی‌شد. با این حال، ناامید نشد و از سپاه شهرهای محلات و دلیجان تا خمین را زیر پا گذاشت تا بالاخره توانست مجوز اعزام بگیرد. دیگر از همان موقع یعنی از سال ۶۰ که وارد جبهه شد تا زمان شهادت، لباس رزم را از تنش بیرون نیاورد.»

ماجرای لیست بلندبالایی که در روز خواستگاری رو شد

۴ سال بعد، خدا یک همراه برای آن سفر طولانی و سخت نصیب محمد آقا کرد؛ همسفر صبوری که ۴۰ سال پا به پای رزمنده خستگی‌ناپذیر داستان ما جهاد کرد: «زندگی مشترک پدر و مادرم در سال ۶۴ در بحبوبحه جنگ شروع شد. موقع ازدواج، پدرم ۱۹ ساله و مادرم ۱۷ ساله بودند و یک فامیلی دور، آنها را به هم رساند. مامان همیشه با خنده از روز خواستگاری یاد می‌کرد و می‌گفت: تا نشستیم برای آن صحبت دو نفره معروف، باباتون یک لیست بلندبالا درآورد و شروع کرد یکی‌یکی از شرایط و معیارهاش برای ازدواج گفت و نظر مرا پرسید! اول از همه هم تاکید کرد: آرزوی من اینه که در راه خدا شهید بشم. انتظار دارم

همسرم با این نگاه، وارد زندگی با من بشه… مامان هم که روحیه مومنانه‌ای داشت و چند جزء قرآن را حفظ بود و در جلسات تفسیر قرآن شرکت می‌کرد، با این فضاها بیگانه نبود و اینطور بود که همدیگر را پسندیدند.

مامان با شوخی از آن خاطره یاد می‌کرد اما حسابی از کار بابا خوشش آمده بود. همیشه این روحیه بابا را که برای زندگی‌اش هدف و برنامه داشت، تحسین می‌کرد و به ما بچه‌ها سفارش می‌کرد مثل او باشیم.»

سرداری که در خانه، سرآشپز بود!

«بابا، خیلی در کارهای خانه کمک می‌کرد. درواقع وقتی خانه بود، اصلا زمین نمی‌نشست. یا در آشپزخانه مشغول ظرف شستن بود یا خودش را با آشپزی سرگرم می‌کرد.» لبخند دختر کوچیکه سردار جعفری نشان می‌دهد هنوز در وصف اخلاق خوش پدر، حرف‌های ناگفته زیادی دارد: «کلا پنجشنبه جمعه‌ها که من و خواهرم مهمان‌شان می‌شدیم، بابا مسئولیت آماده کردن غذا را بر عهده می‌گرفت. همیشه هم، خودش را به چالش می‌کشید. دوست داشت تنوع به خرج دهد و هر بار غذای جدیدی برایمان درست کند، آن هم با ادویه‌های درجه یک. یعنی فقط علاقه به آشپزی نداشت بلکه در این کار، تبحر هم داشت و علاوه‌بر تمام غذاهای ایرانی، غذاهای ابتکاری جدید را هم خوب بلد بود. جالب است بدانید همه را هم از مادرم و همین کانال‌های آشپزی در فضای مجازی یاد گرفته بود!هر هفته هم، از ما نظرسنجی می‌کرد که غذا چطور بود؟ این بهتر بود یا غذای قبلی؟ واقعا دلش می‌خواست بهترین غذاها را برایمان درست کند و دستپختش را را دوست داشته باشیم. نمی‌دانست حتی اگر یک نیمروی ساده هم درست کند، برای ما خوشمزه‌ترین غذای دنیاست…»

سرداری که در لیست ترور بود اما هیچ‌کس نگران شهادتش نبود!

دلگویه‌های حانیه و فهیمه از آرزوهایشان برای پیکر بابا و مامان، همان مقدمه‌ای می‌شود که خدا خدا می‌کردم فراهم شود. حالا که دخترها به کربلای ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ گریز زده‌اند، به خودم جرأت می‌دهم و می‌پرسم؛ از آن بامدادی که خط کشید روی خاطرات قشنگ خانواده جعفری. باز هم این فهیمه است که میدان‌داری می‌کند و با روایتش، ما را می‌برد به دل حادثه: «در آن بامداد عجیب، ما هم مثل بیشتر مردم تهران، با صدای انفجار موشک‌ها از خواب پریدیم. اولین کاری که کردیم، سراغ تلویزیون و گوشی‌هایمان رفتیم تا ببینیم منبع آن صداها چیست. این وضعیت البته برای خانواده ما، تازگی نداشت. بعد از تجاوز رژیم صهیونیستی به منطقه چیتگر بعد از عملیات وعده صادق ۲، دیگر عادت من شده بود که مرتب با هر صدایی، چک کنم چیتگر را زده یا نه. این نگرانی دائمی به این دلیل بود که بابا از سال‌ها قبل به دلیل سفرهای متعددش به کشورهای محور مقاومت و رصد فعالیت‌هایش توسط دشمن، در لیست ترور و تحریم‌های اسرائیل و آمریکا قرار گرفته بود.

این بار اما با تمام یک سال گذشته، فرق داشت چون در همان پیگیری اول متوجه شدم چیتگر مورد اصابت قرار گرفته. با این حال، اصلا دلم به شور نیفتاد. این روحیه، حاصل توصیه همیشگی بابا بود که با توجه به اینکه در ۴۰ سال گذشته همیشه در میدان جنگ و در معرض خطر بود، به ما یاد داده بود مقاوم باشیم و مثبت فکر کنیم تا اذیت نشویم. با این شیوه می‌خواست مدام در اضطراب اینکه «وای نکنه بابا شهید شده باشه»، زندگی نکنیم.با این تفکر مثبت، حتی آن سحر هم با اینکه در خبرها خواندم چیتگر را زده، باز هم با خودم گفتم حتما مراکز نظامی هدف قرار گرفته. برای اطمینان ساعت ۴ صبح با مامان و بابا و برادرم تماس گرفتم اما با اینکه هیچ‌کدام جواب ندادند، باز هم نگران نشدم و خوابیدم. اما ماجرا از وقتی شروع شد که چند ساعت بعد بیدار شدم و دیدم کسی در جواب آن تماس‌های ناموفق، به من زنگ نزده…»

امان از خبرهایی که قاتل امید می‌شود…

«بی‌معطلی به سمت منزل پدر راه افتادیم. آنجا که رسیدیم، اولین شوک به ما وارد شد. گفتند: خیالتان راحت باشد. موشک به خانه شما اصابت نکرده. فقط موج انفجار، باعث مجروحیت مختصر مادر و برادرتان شده که آنها را هم به بیمارستان منتقل کرده‌اند. اما نگاه نگران ما، دنبال یک نفر دیگر هم بود؛ بابا کجاست؟ جوابمان، جملات ضد و نقیضی بود. بعضی‌ها می‌گفتند: سردار جعفری در اتاق جنگ حضور دارد. برخی دیگر هم گفتند در میدان است. اما فقط چند ساعت کافی بود تا معلوم شود هیچ‌کدام از آن اطلاعات، درست نبوده»…توصیف امیدی که ناامید شد، سخت است برای دختر جوانی که داغ پشت داغ دیده اما فهیمه باز هم صبوری می‌کند و پرچم روایت مظلومیت شهدای اقتدار را زمین نمی‌گذارد: «برادرم را در حالی در بیمارستان پیدا کردیم که از ناحیه پا مجروح شده بود ولی هیچ خبری از مامان نبود. کم‌کم شکی به جانمان افتاد که دیگر نمی‌گذاشت آرام بگیریم. این بار همسر خواهرم به‌تنهایی به چیتگر برگشت و خودش را به محدوده مورد اصابت رساند و به‌سختی توانست وارد خانه بابا شود. از آنجا بود که خبرهای سنگین را یکی بعد از دیگری به ما داد. اول گفت: خانه شما رو زدن. 

در تماس بعدی گفت: پیکر بابا رو پیدا کردم. دوباره که گوشی زنگ خورد، گفت: پیکر مامان رو هم پیدا کردم. همه اینها در فاصله‌های نیم ساعته بود و فقط خدا می‌داند در آن یک ساعت و نیم بر ما چه گذشت…»

نگویید «خیبر»، بگویید «خیبرشکن»!

تا می‌پرسم: بعد از آن حادثه سنگین، اخبار جنگ را پیگیری می‌کردید؟ چشم‌های دختر شهید سردار جعفری برق می‌زند و با لحن خاصی می‌گوید: «بله، لحظه به لحظه. این جنگ، درواقع کارنامه یک عمر مجاهدت و تلاش پدر ما و سایر قهرمانان نیروی هوافضای سپاه بود. برای ما خیلی جالب بود که ببینیم امشب کدام موشک‌ها را به سمت تل‌آویو شلیک می‌کنند. آخر، ما شاهد ذوق و شوق بابا برای هرکدام از آن موشک‌ها بودیم. گهگاه که دور هم جمع می‌شدیم، فیلم‌های کوتاهی از تست پرتاب موشک‌ها برایمان می‌گذاشت. و نمی‌دانید با چه عشقی درباره آنها حرف می‌زد. کاملا احساس می‌کردیم آن موشک‌ها را مثل بچه‌هایش دوست دارد.»

فهیمه لبخند برلب در ادامه می‌گوید: «شبی که موشک‌های خیبرشکن به سمت اسرائیل شلیک شد، شب فراموش‌نشدنی برای ما بود. آن شب، یاد بابا جور دیگری برای ما زنده شد. ذوقش برای این موشک از ذهنم پاک نمی‌شود. می‌گفت: اسمش را «خیبر» گذاشته بودند ولی من گفتم موشکی که قرار است مواضع صهیونیست‌ها را ویران کند، اسمش باید «خیبرشکن» باشد»… و این اسم زیبا از بابا به یادگار ماند.»

نظر دهید »
شاخ
توسط مهتاب in بدون موضوع

​با نیم متر لبخند داشت تعریف میکرد چه طور به خواستگارش جواب رد‌ داده است، اگر بگویم برایتان، شما هم شاخ هایتان جوانه میزند. 

خیاری را گاز زد و گفت:« چون جناب خواستگار کت‌و‌شلوار شکلاتی رنگی پوشیده بود؛ و از قضا خواهرش هم مانتویی به همان رنگ به‌تن داشت جواب رد دادم» بنابر عقیده او کسی که با خواهرش ست کند خواهر ذلیل است و ازدواج با چنین شخصی کار بس ابلهانه است. 

در حالی که دخترخاله‌اش با همان جوان ازدواج کرد و زندگی موفقی دارد‌.

نگاه عاقل‌اندر سفیهی که به او کردم، این یکی را رها کرد و کله‌پاچه بعدی را بار گذاشت. از وجنات و آقایی‌اش می‌گفت تا رسید به مرحله تعارف‌کردن میوه به خانواده خواستگار؛ به پیشانی اش چینی انداخت و گفت:« وقتی خواستگار دستانش را با دستمال تمیز کرد، دستمال مچاله شده را به جای اینکه در بشقاب بگذارد درون جیبش گذاشت. و این باعث شد که به او هم جواب رد دادم، بی‌ادب لنگ دراز!

تک خنده‌ای کرد و گفت:« جایت خالی چه قدر شیرینی در این مدت خورده‌ایم، خوشمزه‌اش را علی پسر ننه فاطمه، همسایه کوچه پشتی آورد. سر نبش مغازه نان فانتزی داشت، کفیل سه خواهر کوچک تر از خودش بود. اگر در سنگکی کار میکرد جواب مثبت میدادم، آخه من نون فانتزی دوست ندارم»

دیوانه‌ای نثارش کردم، چایی‌ام را مزه‌مزه کردم. نمیدانم چند نفر از این خواستگار هارا به دلایل واهی رد کرده‌است، اصلا چرا راه دور برویم، همین پسر آقای مردانی که تا به حال از کسی جز مدحش چیزی نشنیده‌ام. سربازی اش را که تمام کرد مغازه میوه فروشی باز کرد و کمک خرج خانواده‌اش شد، اورا چون سید نبود جواب رد داد.»

شما هم از این فانتزی ها برای ازدواج فرزندانتان یا خودتان دارید؟ برایمان بگویید تا با هم به جنگ غول فانتزی های قبل ازدواج برویم.

#زهرا عالمی( مهاجر)

#کوثرنت

#طلبه‌ـ‌ نوشت

نظر دهید »
خبرنگار خبرساز!
توسط مهتاب in بدون موضوع

رییس بنیاد شهید و امور ایثارگران با اشاره به خبرنگار «شهیده فرشته افشردی باقری» خبرنگار گروه فرهنگی در خبرگزاری دفاع‌مقدس، گفت:

 دختر سردار شهید باقری عزیز در عرصه ترویج فرهنگ ایثار و شهادت فعالیت می‌کرد. این خبرنگار شهید به هیچ کس نمی‌گفت.

 فرزند سردار سپهبد شهید «محمدباقری» رئیس ستادکل نیروهای مسلح کشورمان است. برای انجام یک مصاحبه اختصاصی ساعت‌ها پشت درب اتاق یک مسئول می‌ماند تا کارش را انجام دهد و از موقعیت خود استفاده نمی‌کرد. راه عموی شهیدش را می رفت. 

متولد ۱۶ آذر ۱۳۷۶ و فارغ‌التحصیل رشته ارتباطات از دانشگاه علامه طباطبایی بود. ایشان مظلوم و ساده‌زیست بود. به دوستانش گفته بود «کاش روزی مثل عمویم شهید شوم.» خبرنگاری که خود خبر شد…

نظر دهید »
رفیق
توسط مهتاب in بدون موضوع

#یادداشت_۲۴

۳۰ خرداد ۱۴۰۴

الرفیق ثم الطریق 🧑‍🤝‍🧑
چند وقتی بود که با یک بنده خدایی #دوست شده بودم، رابطه‌ ما بعد از چند وقت خیلی قوی شده بود، جوری که خیلی چیزها رو بهم می‌گفتیم. 🗣️

امام صادق می‌فرمایند:"دوست خود را از اسرار خود به اندازه و حدی مطلع ساز که اگر آن اندازه را به دشمن بگویی نتواند به تو زیان برساند”

این حدیث نشان می‌دهد که باید در گفتن رازها به دوستان دقت کرد و میزان اعتماد را سنجید.میزان الحکمه ج۴ص۷۱روضة الواعظین ج۲، ص۸۸. 📚

با هم #باشگاه می‌رفتیم، اون می‌اومد خونه‌ ما پی‌اس بازی می‌کردیم، من می‌رفتم…

خلاصه که،خیلی حال می‌کردیم. 

این رفیق من مشکلاتی داشت. 

مثلاً خیلی ادعای الکی می‌کرد، #بد_دهن بود و… . 😒

یه روز که با هم داشتیم به باشگاه می‌رفتیم، دوستم از روی یه میخ رد شد و لاستیک دوچرخه‌اش 🚲 خراب شد، و همین هم باعث شد که دوچرخه رو به خونه داییش بردیم. بین راه با چند تا پسرِ لات روبرو شدیم.

اونا یه خواسته‌ای از ما داشتن و چون به حرف اونا گوش نکردیم اونا کمی ناراحت شدن ،چند متر که ازشون دور شدیم، رفیقم شیر شد 🦁 و دوباره گنده‌لاتی‌اش گل کرد و به اونا فحش‌های خیلی بدجوری داد. 😠

یکم دور شدیم فکر کردیم نیومدن دنبالمون، اما بعد از چند دقیقه دیدیم پشت سرمونن، اونا تعدادشون زیاد بود، تازه بچه سی متری هم بودند. 😨

می‌دونستیم #زور ما هم بهشون نمی‌رسه، بخاطر همین تا جایی که می‌تونستم رکاب می‌زدم و دوستم رو میله‌ دوچرخه نشسته بود و دوچرخه سنگین و کُند شده بود. خلاصه که بهمون رسیدن، اون موقع اتفاقی نیفتاد و تقریبا با عذر خواهی و صحبت حل شد، اما جلسه‌ بعدی که با دوستم به باشگاه رفتیم، اومدن و زین دوچرخه من و رفیقم رو بردن، اونجا خیلی دلم برای اون زین سوخت، چون اون زین کلاسیک کارخونه بود و من خیلی دوستش داشتم. 😔 اینجا بود که بد دهنی دوستم کار دستمون داد. 🤦‍♂️

رسول خدا می‌فرمایند: «اَلوحِدةُ خَیرٌ مِن جَلیسِ السُّوءِ»

یعنی: تنهایی بهتر از همنشینِ بد است. مکارم الاخلاق جلد ۱، صفحه ۴۵۸.

جدیدا دوست‌های خیلی خوب هم پیدا کردم یکی از ویژگی‌های دوست خوبم اینکه خیلی اهل کار‌های خوب و شایسته مثل نماز 🙏 و قرآن خوندنه. 📖

بهترین دوست کسی هست که آدم رو به یاد خدا بندازه. ❤️

رسول خدا می‌فرمایند: «اَلرَّفِيقَ ثُمَّ اَلطَّرِيقَ»

(مستدرک الوسائل ج۸، ص۴۲۹).

یعنی: اول رفیق و آنگاه راه 🛤️

از دید من رفیق خوب رو میشه به یک کتاب 📚 تشبیه کرد که مارو به راه راست هدایت می کنه.
#یادداشتهای_یک_دهه_نودی_قوچان

#الگوی_پیشرفت_اسلامی

#مدارس_تمدنی_کوچک

#آموزش_و_پرورش_آینده
#فقط_از_امیرالمومنین_بپرس
@dahe90notes

نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 60
  • 61
  • 62
  • ...
  • 63
  • ...
  • 64
  • 65
  • 66
  • ...
  • 67
  • ...
  • 68
  • 69
  • 70
  • ...
  • 444
آخرین مطالب
  • هدیه همسر
  • آوای عشق
  • قضاوت
  • پیام بسیار مهم
  • آیا می‌خواهید از گناه بدتان‌ بیاید؟
  •     حریم غیرت     
  • کلاغ سیاه
  • به نظرتان رتبه شما در سخنرانی و مداحی چیست؟
  • مولانا
  • شجره نامه
آخرین نظرات
  • مهتاب  
    • نخلستان
    در افتتاحیه
  • سادات  
    • ساریه
    در افتتاحیه
  • مهتاب  
    • نخلستان
    در پیوند ماه و مهر
  • آموزش گام به گام NFT  
    • http://yun.ir/vtbsc4>
    در پیوند ماه و مهر
  • مهتاب  
    • نخلستان
    در شهریار به جای این بیت چه باید می‌گفت؟
  • ... در شهریار به جای این بیت چه باید می‌گفت؟
  • مهتاب  
    • نخلستان
    در *منطق الطیر سلیمانی کجاست؟*
  • مهتاب  
    • نخلستان
    در تقوا و بصیرت
  • محبوبه رحیمی  
    • بصیرت سرا
    • وبلاگ من
    در تقوا و بصیرت
  • محبوبه رحیمی  
    • بصیرت سرا
    • وبلاگ من
    در *منطق الطیر سلیمانی کجاست؟*
  • مهتاب  
    • نخلستان
    در *منطق الطیر سلیمانی کجاست؟*
  • پژوهش مدرسه علمیه حضرت زینب (س) میناب  
    • منتظر پرور
    در *منطق الطیر سلیمانی کجاست؟*
  • مهتاب  
    • نخلستان
    در با "دین" زندگی کنیم!
  • پژوهش مدرسه علمیه حضرت زینب (س) میناب  
    • منتظر پرور
    در با "دین" زندگی کنیم!
  • مهتاب  
    • نخلستان
    در ساعت به وقت یک و بیست دقیقه
  • Alma  
    • alma
    در ساعت به وقت یک و بیست دقیقه
  • مهتاب  
    • نخلستان
    در ضریح بی پناهان
  • سیــده الهام عزتی  
    • °۞ شبـستـانِ عاشـ♡ـقے ۞°
    در ضریح بی پناهان
  • مهتاب  
    • نخلستان
    در قرارگاه فرهنگی
  • مهتاب  
    • نخلستان
    در چرا فقط (امام حسین علیه‌السلام) اربعین دارد؟
مهر 1405
شنبه یکشنبه دوشنبه سه شنبه چهارشنبه پنج شنبه جمعه
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  
نخلستان
گمنام یعنی کسی که حتی دنیا را به اندازه یک نام هم نمی خواهد
جستجو
موضوعات
  • همه
  • بدون موضوع
  • سهمیه شهدا
فیدهای XML
  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
موتور جستجوی امین
موتور جستجوی امین
مهر 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  
مهر 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  
پلاگین
تقویم جلالی جهرم
آمار بازدید
  • ماجرای عجیب مرتاض هندی
  • داستان حاجی الماسی
  • مطامیر!
  • مادر
  •  عسگر یا عسکر
کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان