درست است که فلسفه و دانش ملاهادی سبزواری قابل تحسین بود، اما زندگی او پیامآور اخلاق عملی بود.
یکی از شاخصترین روایتها در این زمینه، دیدار ناصرالدین شاه قاجار با اوست:
شاه، که برخی از آثار فلسفی و عرفانی سبزواری را مطالعه کرده بود، تصمیم گرفت او را ببیند. هنگام سفر به مشهد، در مسیر سبزوار توقف کرد و به خانه ملاهادی رفت. ورود او اما برخلاف رسم معمول سلطنتی، پنهان و بدون اطلاع حکیم انجام شد؛ تنها ملازمان شاه مسیر را دنبال میکردند و راه او به خانه دانشمند پیش گرفته شد.
ناصرالدین شاه وقتی وارد خانه شد، صحنهای بسیار ساده و شگفتآور دید. ملاهادی سبزواری در حالی که بر زمین نشسته و سفرهای کوچک بر روی سه قطعه نمد پهن کرده بود، مشغول خوردن نان بود که آن را در ظرفی کوچک با مایعی که سرکه بود میخورد. شاه که انتظار زندگی مجلل و تجملاتی را داشت، با حیرت گفت: «آقا من تصور میکردم زندگی شما خوب است، اما اکنون میبینیم بر نمد مینشینید و نان و سرکه میخورید.این صحنه نه تنها تعجب شاه را برانگیخت، بلکه ارزش اخلاقی و زهد واقعی ملاهادی را آشکار کرد. شاه از او پرسید چگونه توانسته است زندگی خود را تا این حد ساده و محقر بسازد. حکیم در پاسخ چنین گفت:«این سه قطعه نمد که کف اتاق انداختهام، باید در جهان بماند و من رفتنی هستم. کسانی هستند که مستحقند و من به آنها کمک میکنم، به همین جهت بیش از نان و سرکه، برای خود نمیطلبم.»
ناصرالدین شاه که هنوز به شدت تحت تأثیر فروتنی و قناعت او بود، اطراف را نگاه کرد و دریافت فرش دو اتاق دیگر خانه نیز تنها از نمد پوشیده شده است. او دریافت که این حکیم، فلسفه و عرفان خود را فقط در کتاب و درس حفظ نکرده، بلکه در زندگی روزمره و انتخابهای ساده و انسانی خود به نمایش گذاشته است.سبزیها و خوراک فصل بهار نیز تنها کمکی بود برای افزودن رنگ و طعم طبیعی به سفره نان و سرکه، اما شاه فهمید که ملاهادی حتی در این سادگی، برای کمک به دیگران و پرورش انسانی درست، زندگی خود را وقف کرده است. این ملاقات تصویری روشن از پیوند فلسفه و اخلاق در زندگی واقعی ارائه داد؛ جایی که حکمت نظری و عرفان عملی با هم ترکیب شده و زندگی را از فریب و تجملات مادی آزاد میکند.