همانطور که گاهی اوقات نور شدید ، چشم ظاهر را مـیزنـد و دیگـر آن چـشم نمی تواند ببیند، نور هستی هم به خاطر شدتش باطن ها را زده است و چشم های بـاطن نمی تواند ببیند. همانگونه که چشمی را که نمی بیند سرمه می کشند و قدرت دیـد پیـدا می کند ، با صلوات هم… بیشتر »
آرشیو برای: "مهر 1403, 09"
آیت الله العظمی جوادی آملی: توده مردم بر اثر شرایط گونه گون بیرونی وقتی به درون خانه می آیند، گاهی تند و زمانی کُندند؛ گاهی سخن زشت زده و زمانی کار ناشایست میکنند؛ اگر هر یک از زن و شوهر در برابر لغزش دیگری از خود آرامش و وقار نشان دهد، زندگی به… بیشتر »
#تولیدی #به_قلم_خودم نگاهم به چند زن بیحجابی است که، آنسوی خیابان در حالی که هر کدام چتر سفیدی زیر باران پائیزی به دست دارند، به سمت سالن برگزاری کنسرت موسیقی میروند. قبلاً این دسته از افراد را که در کوچه و خیابان میدیدم، غم و اندوهی بزرگ بر قلب و… بیشتر »
آیت الله حائری شیرازی سرنوشت انقلاب را برایتان بگویم … | در آینده ایران و اسرائیل، تقابل مستقیم خواهند داشت 🔸 (سخنرانی آیت الله حائری شیرازی در جمع سپاه استان اصفهان - سال ١٣65) امروز در عالم دو ولایت مطرح است: ولایت اهلبیت(ع)… بیشتر »
گویند عبید در زمان پیرى با اینکه چهار پسر داشت تنها بود و فرزندانش هزینه زندگى او را تامین نمیکردند، لذا او چاره اى اندیشید و هر یک از پسران را جداگانه فراخوانده و به او میگفت: من علاقه خاصی به تو دارم و فقط به تو میگویم حاصل یک عمر تلاش من ثروتی است که… بیشتر »
ما این روزها را به چشم خویش دیدهایم… سال60 خرمشهر در اشغال ارتش بعثی بود. و آبادان در محاصره 340درجهای. هواپیماهای صدام روزانه چند استان را بمباران میکردند. در تهران اما: 30خرداد بنیصدر، اولین رییسجمهور ایران عزل شد. 6تیر آیتالله خامنهای… بیشتر »
قال أمیرالمؤمنین علیهالسلام: طُولُ التَّفکِیرِ یُصلِحُ عَوَاقِبَ التَّدبِیرِ اندیشیدن طولانی، آیندهنگریها را سامان میبخشد. تصنیف غررالحکم 8083 بیشتر »
ماجرای یک بوسه! اولین جلسه کنفرانس بینالمللی حمایت از انتفاضه بود. پس از سخنرانی، هنگامی که آقا در حال عبور از سالن کنفرانس بود، سیدحسن نصرالله، خودش را به آقا رساند و دست ایشان را بوسید. برایم کمی تأمل برانگیز بود. یک روز بعد که به دیدار سیدحسن… بیشتر »
مصاحبه با ریم حمرا این قدر قشنگ بود که متنش را به خلاصه ترجمه میکنم. «در یک قهوه خانه روزنامهام را خواندم و به طرف منزل خواهرم به راه افتادم. مثل معمول یک گروه تلویزیونی داشت در خیابان حمرا گزارش تهیه میکرد. ناگهان مسؤول گروه از آن طرف خیابان مرا صدا… بیشتر »