فردا روزی اگر مصرف #کاپشن_صورتی و #گوشواره_قلبی کشور بالا رفت، تعجب نکنید. دو روز نگذشته هنوز، پدرومادرها شال و کلاه کردهاند، دست بچهها را گرفتهاند و نه اینکه انگار نه انگار اتفاقی افتاده باشد؛ اتفاقا همه میدانند اتفاق مهمی افتاده. خون مظلوم ریخته… بیشتر »
آرشیو برای: "دی 1402, 15"
کلید بهشت روز مادر است. حامد را مدرسه گذاشتهام و به خانه برمیگردم. تازه یاد سفارش همسرم میافتم. گفته بود تا از اداره میآیم وسایل سفر را آماده کن. نمیدانم کلید خانه را کجا گذاشتهام. هر قدر که جیب و کیفم را میگردم، پیدایش نمیکنم. کنار خیابان… بیشتر »
دخترت هنوز چشم به جهان باز نکرده فرزند شهید شده! میخواستی برایش از خوش قدمیاش بگویی. میخواستی تعریف کنی همزمان شده معمم شدنت با پاگذاشتن او در دل مادرش. حتما دلت میخواست هرچه خودت نداشتی برای دخترت جبران کنی؛ دست محبت پدری و نگاه پر مهر یک حامی.… بیشتر »
میشود همین لحظه با یک سکته تمام کنی. میشود درگیر بیماری طولانی باشی و از اتاق عمل جان به در نبری. میتوان از بلندی پرتاب شد و تمام. میشود در همین لحظه سرت گیج برود و بخوری زمین و بگویند ضربه مغزی شدی. تصادف که دیگر نگو. کف خیابان یا گوشت و پوست… بیشتر »
وقتی کد قرمز بلند و رسا اعلام شد، تختها پشتبند هم میرفتند توی بخشهای مختلف. یکی پنجاه درصد سوختگی، یکی قطع دست، سومی ترکش توی چشمش. به بعضیها اصلا نگاه نمیکردم، دلش را نداشتم. صدای نالهها قطع نمیشد. پرستارها مثل ارواح سرگردان از این اتاق… بیشتر »
فردا که صبح بشود همهی بچه مدرسهایهای کرمان حدود هفت بیدار میشوند، روپوشهایشان را میپوشند، دو لقمه میگذارند گوشه دهانشان، شال و کلاه میکنند، کیفشان را میاندازند روی دوششان و میروند مدرسه. حدود هشت دیگر همه سرکلاسشان هستند. فردا صبح اما ۲۲… بیشتر »