داشتم خونه رو مرتب می کردم، حسین گوشهی آشپزخونه نشسته و به نقطهای خیره شده بود.آنقدر غرق افکار خودش بود که هر چی صداش کردم، جواب نداد! رفتم جلوش و گفتم: حسین… حسین … کجایی مادر؟! یهو برگشت و بهم نگاه کرد گفتم: حسین جان! کجایی مادر؟! خندید… بیشتر »
|
|
آرشیو برای: "آبان 1403, 10"داشتم خونه رو مرتب می کردم، حسین گوشهی آشپزخونه نشسته و به نقطهای خیره شده بود.آنقدر غرق افکار خودش بود که هر چی صداش کردم، جواب نداد! رفتم جلوش و گفتم: حسین… حسین … کجایی مادر؟! یهو برگشت و بهم نگاه کرد گفتم: حسین جان! کجایی مادر؟! خندید… بیشتر » |
|
| کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان |