روزی فرشتهای به صورت انسان نزد نمرود آمد و او را به یکتاپرستی دعوت کرد. فرشته به نمرود هشدار داد که با خدای یکتا در ستیز نباشد و از عذاب الهی بترسد، زیرا فرمانروایی و سپاه خدا از پادشاهی و سپاه او بسی عظیمتر است و اگر اراده کند، او را به وسیله ضعیفترین مخلوقاتش هلاک خواهد کرد.
نمرود که خود را بینیاز از هر کسی میدانست، این هشدار را نادیده گرفت و سپاه خدا را به جنگ طلبید. فرشته به او سه روز مهلت داد تا سپاهش را جمع کند. پس از سه روز، به فرمان الهی، پشهها بر سپاه نمرود تاختند و آنان را چنان نیش زدند که سپاهیانش پراکنده شدند.
پس از مدتی، همان فرشته بار دیگر نمرود را به یاد شکست سپاهش انداخت و دوباره او را به ایمان به خدا توصیه کرد و از هلاک شدنش تهدید نمود. اما نمرود باز هم عناد ورزید. در این هنگام، خداوند پشهای را مأمور کرد تا از راه بینی وارد سر نمرود شود و مغز او را بخورد. شدت درد نمرود به حدی بود که اطرافیانش برای آرام کردن او، بر سرش میکوبیدند و این درد تا چهل سال ادامه یافت تا اینکه نمرود از دنیا رفت.(1)
پ.ن:حوادث الایام،آیت الله مرعشی،ص21
#رها_نویسی
✍مریم قپانوری
#مرقومات_جنگی