هر چند وقت یکبار، به مکانی میروم
که ورود آقایان ممنوع است.
در را که باز کردم. بوی رنگ، تمام فضا را گرفته بود. شلوغی و همهمهای بهپا بود.
با نیمچه لبخندی گفت:« عزیزم! یک ساعتی طول میکشه تا نوبت شما بشه»
روی صندلی نشستم تا نوبتم برسد. مکالمه دو خانوم نظرم را جلب کرد.
«همین دو روز پیش موهام رو رنگ زدم، از صبح زود اومدم نشستم تا غروب، بچه کوچیکم رو هم سپردم دست خواهرم. همین که به خونه رسیدم، تا همسرم چشمش به رنگ موهام افتاد اخمی کرد: خوشم نیومد، عوض کن. برای همین دوباره امروز اومدم. اما خودم خیلی از این رنگ خوشم اومد.»
با شنیدن حرف آن خانوم، به این فکر کردم. چه چیزی باعث میشود که یک زن، احساس خوبی نسبت به خودش نداشته باشد. چرا نمیتواند از علایق خودش پیروی کند؟ چه اتفاقی باعث میشود که پا روی دوست داشتنهای خودش بگذارد چون همسرش دوست ندارد.
آیا شریک زندگی او نیز، از خواستههایش بهخاطر بقای زندگیشان میگذرد؟
با شنیدن صدای یک خانوم دیگر، از فکر بیرون امدم.
«فردا وقت عمل بینی دارم. این دومین باری میشه که عمل کردم. ولی همسرم از این مدل بینی خوشش نیامد.» به چهرهاش نگاه کردم هزار و یک مدل عملهای زیبایی انجام داده بود. خیلی مشتاق بودم عکس قبل از عمل او را ببینم. انگار خدا صدای دلم را شنید. که فورا یکی از دوستانش که همراهش بود. عکسش را به من نشان داد و گفت:« ببینید این عکس قبل از عملش بود چقد خوشگل بود.» چهره معصومی داشت و بسیار دلنشین. اما این تغییرات روی صورتش باعث شده بود که معصومیت چهرهاش کمرنگ شود.
این دو خانومی که من شنونده حرفشان بودم. از خودشان راضی بودند اما متاسفانه همسرانشان نه.
یاد یکی از دوستانم افتادم که بعد از زایمان، رژیم سختی گرفت. آن هم فقط بهخاطر دوکیلو اضافه وزن، چون همسرش، دوست نداشت. بدون اینکه در نظر بگیرد. او الان خیلی ارزشمندتر از قبل است. چون فرزندشان را به دنیا آوردهاست.
نمیدانم؟ چه باعث میشود که سلایق یک مرد عوض شود؟ مگر نه اینکه روز اول با دیده باز همسرش را پسندیده است.
چرا یک زن آن طوری که هست خودش را دوست ندارد. چرا به این باور نمیرسد که من همینطور که هستم زیبا هستم. با تمام نقصهایم خودم را دوست دارم. چون خداوند خالق زیباییهاست.
نویسنده:
شکیلا افکاری (مدرسه علمیه تخصصی سنندج)
#طلبهـنوشت