طاووس
روزی کلاغی در کنار برکه نشسته بود.
آب میخورد و خدا را شکر میکرد.
طاووسی از آنجا میگذشت؛
صدای او را شنید و باصدای بلندی قهقهه زد.
کلاغ گفت: «دوست عزیز چهچیزی موجب خندهٔ تو شده است؟»
طاووس گفت: « ازاینکه شنیدم خدا را برای نعمتهایی که به تو نداده، شُکر میگویی»
بعد بالهایش را به هم زد و دُمش را مانند چتری باز کرد و ادامه داد:
«میبینی خداوند چقدر مرا دوست دارد
که اینطور زیبا مرا آفریده است؟!»
کلاغ خندید…
طاووس بسیار عصبانی شد و گفت:
«به چه میخندی ای پرندهٔ گستاخ و بدترکیب؟»
کلاغ گفت: «شک نداشته باش که خداوند
مرا بیشتر از تو دوست داشته است؛ چرا که او پرهایی زیبا به تو بخشیده و نعمتِ شیرینِ پرواز را به من
و تو را به زیباییِ خود مشغول کرده و مرا به ذکرِ خود»