در میان غوغای رنگها و فریادها، هنوز بوی بهشتی هست…
از چادری که بر دوش مادری افتاده و به نسیم وقار آویخته است.
از روسریِ سادهای که دخترکی با لبخند، نه برای ترس، که برای عشق بر سر میکشد.
آری، او میداند حجابش زندان نیست؛ پرچم است.
پرچم بانویی که نمیخواهد ارزان باشد.
او میداند نگاهها همیشه مهربان نیستند،
اما دلش آرام است که خدای مهربان نگاهش میکند.
چه نیکوست آنانکه در روزگار وارونگی، راست میایستند؛
مادرانی که با پوشش خویش به فرزندانشان حرمت میآموزند،
و دخترانی که با عفافشان، جامعه را از آلودگیِ نگاهها و اندیشهها صیانت میکنند.
حجاب برای آنان قفس نیست، بلکه بالِ پرواز است.
آنان فهمیدهاند که هر زیباییای برای نمایش نیست؛
گل نیز اگر در حصار برگهاست، بهخاطر بوی خوش و طراوتش است،
نه از کمارزشیاش.
ای بانوی مؤمنه ؛
وقار تو تابلوی بینقش و بیامضاست که از دور فریاد میزند :
من ارزشم را نمیفروشم.
و ای جامعه ؛
تا وقتی عفاف در کوچهها جاری است، امنیت جاری است؛
تا وقتی مادران پاکاند، نسلها پاک میمانند.
در روزگار بیپردهگیها،
تو خود پردهای از نور باش.
زیبایی تو در پوشیدگی توست،
نه در نمایشِ آنچه باید پنهان بماند.
✍ موسی آقایاری