آیت الله شوشتری:
🔹 نزد هر استادی رفتید اگر بر دریا راه می رفت اگر پرواز می کرد و اگر از غیب می گفت اما با نایب امام زمان عج یعنی رهبر معظم و معزز انقلاب زاویه داشت سریع برخیزید و بیرون بروید که او شیطانی مجسم است.
|
|
آیت الله شوشتری: 🔹 نزد هر استادی رفتید اگر بر دریا راه می رفت اگر پرواز می کرد و اگر از غیب می گفت اما با نایب امام زمان عج یعنی رهبر معظم و معزز انقلاب زاویه داشت سریع برخیزید و بیرون بروید که او شیطانی مجسم است. روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند میدهم که کامروا شوی ❤️ اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! ❤️ دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی! ❤️ و سوم این که در بهترین کاخها و خانههای جهان زندگی کنی! پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من میتوانم این کارها را انجام دهم؟ لقمان جواب داد: 《 اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را میدهد. اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیدهای احساس میکنی بهترین خوابگاه جهان است و اگر با مردم دوستی کنی در قلب آنها جای میگیری و آن وقت بهترین خانههای جهان مال توست. داستانی واقعی از جدال مرگ و زندگی؛
وساطت شهید و رضایت رضوی!
✍ #جوادرستمی
اردوی دانشجویی بود اتوبوس کنار یک زمین کشاورزی با درختان سرسبز و چاه آب با یک پمپ برقی که نهر آبی خنک از دل زمین جاری کرده بود توقف کرد همه پیاده شدند و هرکسی روانه به سمتی برای تفریح و تفرج شد. دختری به سمت نهر آب حرکت کرد و غافل از آنکه حادثه ای در کمین اوست وارد آب شد، برق سه فازِ پمپ اتصالی داشت! دیگر هیچ نفهمید، به سختی به سمتی بیرون از آب پرتاب شد.
بیهوش به بیمارستان رسید چند جای گردن و کمر آسیب و شکستگی داشت اما بدتر از همه وضعیت کما و سطح هوشیاری چهار و پنج بود.
روزها پی در پی می گذشت و امید خانواده اش رنگ خزان می گرفت پدر و مادرش با جسم بی حرکتِ او بر روی تخت بیمارستان ذره ذره آب می شدند و چاره ای جز صبر و دعا نداشتند تا رسید لحظه ای که ترس آن را داشتند!
پزشکان قطع امید کرده، پیشنهاد اهدای عضو برای نجات زندگی دیگران دادند.
زندگی سراسر غرق غم و اندوه شد باورش برای خانواده سخت بود مرضیه با پای خویش از خانه رفت و پای غم و غصه را به خانه باز کرد. بیش از ۲۰ روز است که لبخند و شادی از آن خانه رخت بسته و قرار به بازگشت ندارد. پدرومادر چاره ای جز تسلیم و رضایت به رضای حق نداشتند اما هنوز کور سوی امیدی از مهر و محبت رضای اهل بیت، علی بن موسی الرضا علیه السلام در دلشان وجود داشت. از مهربانی و لطف و کَرَمَش زیاد دیده و شنیده بودند حال پناهی جز مضجع شریف او نداشتند. تصمیم گرفتند به زیارت و پابوسی شاه خراسان، قدری غم و اندوه بر زمین گذاشته و پس از سفر، به اهدای عضو رضایت دهند تا با نجات جان دیگران کمی بیشتر، داغ دختر جوان را تحمل کنند.
راهی شدند و به مشهد رسیدند قبل از اقامتگاه به زيارتگاه ضامن آهو آمدند و پشت پنجره فولاد طلایی حضرت، آتش دل را به تمنای اجابتِ دعا فریاد زدند.
هنوز از حرم بیرون نرفته بودند که صدای زنگ تلفن همراه این بار به جای خبر بد از حادثه ای تلخ، نوید فرار غم و موسم شادی سر داد.
از بیمارستان بود.. با لغزش انگشت پدر بر روی صفحه، تماس وصل شد..
الو… الو آقای حسنی!
بله بفرمایید..
از بیمارستان بقیه الله تماس می گیرم..
استرس تمام وجود پدر را فرا گرفت..! با دلهره و اضطراب گفت:
چیزی شده برای دخترم اتفاقی افتاده؟!
نه نه! نگران نباشید خبر خوش دارم! شما کجا هستید؟ دخترتان به هوش آمده..
باورش نشد دوباره پرسید و همان را شنید دوست داشت باز هم بپرسد و شیرینی این خبر خوش را با تمام وجود مزه کند!
نمیدانست بخندد یا گریه کند حال عجیبی بود، از حرم بیرون نرفته حاجت روا شد گویی خواب می دید به زمین نشست و سجده شکر بجا آورد حال مادر دست کمی از پدر نداشت..روبه گنبد طلای رضا زار می زدند و شکر خدا می کردند. دل راضی به خروج از حرم رضا نبود به سمت ضریح آمدند تا قدری آرام شوند..
همگان از زائران و مجاوران نظاره گرشان بودند نشانه های گره گشایی شمس الشموس، انیس النفوس، غریب شهر توس، آقای مهربان را می دیدند.
در کمال ناباوری بعد از ۲۸ روز کما و سطح هوشیاری پایین و درماندگی علم و طب، مهر و محبت رضوی شامل حال مرضیه شد تا به زندگی برگردد.
غم و غصه و اندوه و ماتم همگی باهم رخت بستند و رفتند تا شور و سرور و شادی به خانه برگردد.
خداحافظی نکرده رفتند تا دوباره با دخترشان به پابوسی برگردند..
به شهر خویش نرسیده قصد بیمارستان کردند و با چشم خویش نظر لطف و رحمت حق به زندگی دخترشان مرضیه را دیدند.
قدری که آرام گرفتند از روزهای سخت و دلتنگی، غم ها و غصه هایشان در نبودش گفتند که مرضیه لب به سخن گشوده و گفت:
خبر دارم!
به نگاه متعجب و پرسشگر آنها لبخندی زد و گفت:
من همه چیز را می دیدم دلهره و دلشوره، غم و درد و رنج و بی تابی شما، حتی سفرتان به مشهد و دعا و اشک و آه و التماس پای پنجره فولاد امام رضا را..
من در این مدت تنها نبودم پسر عموی شهیدم حسین را بارها دیدم که با من سخن می گفت تا آرام شوم!
آن لحظه که پای پنجره فولاد از امام رضا خواستید واسطه شود ضمانت کند من به زندگی برگردم گفتند قرار به بازگشت نیست و قضا و قَدَر الهی برآن شده تا از دنیا بروم.
ناامیدانه دوان دوان از حرم خارج می شدین که حسین واسطه شد! از آقای مهربان خواست تا به من فرصتی دوباره دهند.
حضرت فرمود: به حرمت این شهید که واسطه شده است این دختر به زندگی بر می گردد..! #داستان #اهل_قلم #یادداشت @ahalieghalam 🟨 چرا میگویند: ﺩﺭ ﻗﺪﯾﻢ ﻫﺮ شخصی از دنیا میرفت، ﺷﺘﺮ (مانند ﺁﻣﺒﻮﻻﻧﺲهای ﺍﻣﺮﻭﺯﯼ) به درِ خانهٔ او میبردند و آن شخص را بر آن شتر، سوار ﻭ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ ﻭ ﺷﯿﻮﻥ ﺗﺎ ﻗﺒﺮﺳﺘﺎﻥ ﺣﻤﻞ ﻣﯽﻛﺮﺩﻧﺪ. از آن پس، عبارتِ #مثل @noshamim 🌹 زن ایرانی چه بر سرت آمده است؟
باور میکنید مخاطب این نوشتهها زن ایرانی است؟ باور میکنید مردی نشسته و شکایت پسرها را از ولنگاری یه عده دختران ایرانی لیست کرده است و برایشان تذکر حیا و ادب میدهد؟ شاید باور نکنید تعرض چند سرباز مغول به زنان ایرانی چنان غیرت مردان ایران را به جوش آورده بود که به ۱۲۰ سال غارت مغولها در ایران پایان داده بودند. حال شما تصور میکنید زنی با این مختصات روحی بتواند روحیه سلحشوری و مقاومت را در مردان محیط پیرامونی خود احیا کند؟
◀️ اگر به اینها بگویی حجابت را رعایت کن میگوید من کالای شما نیستم؛ اما نمیداند این سبک زندگی دیگر چیزی از کالاشدگی کم ندارد .
عالیه سادات |
|
| کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان |