یه وقتایی باید وایسی چند لحظه، چند تا نفس عمیق بکشی و ذهنت رو خالی کنی.
استراحت کردن یکی از بخش های مهم زندگی به شمار میاد، شما همیشه مجبور نیستید که به انجام کاری بپردازید و گاهی وقتا نیازه تا استراحت کردن رو جزوی از برنامه زندگی خودتون قرار بدید.
ذهن و بدن مثل یه ماشین میمونن که اگر بخواین بدون استراحت در طول روز ازشون استفاده کنید کارایی مفید خودشون رو از دست میدن.
اگر وقت کافی برای استراحت کردن ندارید با پست امروزمون شصت ثانیه هیچ کاری انجام ندید و به هیچ چیزی جز آرامش فکر نکنید و هر ساعت سعی کنید یکبار انجامش بدین.
دلهایتان نلرزد قطعا حزب الله پیروز است و فلسطین آزاد میشود
دشمن از پول، از سلاح، از امکانات، از تبلیغات جهانی برخوردار است، طرف مقابل مومنین، مجاهدین سبیل الله، عشری از اعشار آن امکانات را هم ندارند، اما در عین حال آن کسی که پیروز است طرف مجاهد فی سبیل الله است. مقاومت فلسطین پیروز است. حزبالله پیروز است. تا امروز هم این پیروزی برای طرف حزب الله و نیروهای مقاومت بوده است؛ یک دلیلش کشتار مردم است. اگر رژیم صهیونی خبیث توانسته بود نیروهای مبارز را شکست بدهد، چه در غزه، چه در کرانه باختری، چه در لبنان، اگر توانسته بود نیروی مبارز را شکست بدهد، احتیاج نداشت در دنیا صورت خودش را اینجور سیاه و کریه نشان بدهد و این جنایت را، جنایات را علیه خانه و مدرسه و بیمارستان و فرزند و کودک و زن انجام بدهد.
1403/7/4
🔴 #بیداری_ملت 👇
نامه سید حسن عاملی به سید حسن نصرالله و درخواست جهت حضور جوانان داوطلب ایرانی در لبنان
آیت الله عاملی، نماینده رهبر انقلاب و عضو مجلس خبرگان رهبری: سیل جوانان عزیز و غیور از شهرهای مختلف ایران حتی از باکو به اینجانب مراجعه یا تماس گرفته و با اصرار تمام خواستارند که در صورت ورود ارتش سفاک اسرائیل از طریق زمینی به لبنان هر چه سریع تر به لبنان اعزام شوند.
سرورم همه می دانند که شما چندین هزار جنگجوی سوری، عراقی و یمنی گوش به فرمان دارید در صورت موافقت شما با درخواست جوانان داوطلب انقلابی و بصیر ایران این جمعیت چند برابر خواهد شد و قطعاً جوانان ایرانی تمام معادلات دشمن را بهم خواهند ریخت.
اینجانب هیچ سعادتی را بالاتر از این نمی دانم که در راه مبارزه با ناپاک ترین، خبیث ترین، نجس ترین و عفن ترین دشمن بشریت یعنی اسرائیل به شهادت برسم. مشاهده جنازه های پاره پاره و شرحه شرحه شده کودکان غزه و لبنان و شهداء تروریستی پیجری لبنان طاقت ما را طاق کرده است.
حدودا 18-19 ساله بودم که حاج آقای مسجدِ محل یه شب خانوما رو جمع کرد و گفت:
رزمنده ها لباس ندارن و خلاصه یه سری کارای تدارکاتی رو خواست که ما انجام بدیم!
من و چند تا از خواهرا که پزشکی می خوندیم، پیشنهاد دادیم برای جبران نیروی پرستاری بریم بیمارستانای صحرایی
ما چمدونو بستیم و راهی جنوب شدیم.
من تصور درستی از واقیعت جنگ نداشتم، کسی هم برای من توضیح نداده بود و این باعث شد که یه ساک دخترونه ببندم شبیه مسافرت های دیگه و عضو جدانشدنی از خودم رو بذارم تو ساک؛ یعنی بیگودی هام و چند دست لباس و کرِم دست و کلی وسایل دیگه …
غافل از اینکه جنگ، خشن تر از اینه که به من فرصت بده موهامو تو بیگودی بپیچم یا دستمو کرم بزنم…
به منطقه جنگی و نزدیک بیمارستان رسیدیم…
نمیدونم چطور شد که ساک من و بقیهٔ خواهرا از بالای ماشین افتاد و باز شد و به دلیل باد شدیدی که تو منطقه بود، محتویاتش خارج شد و لباسا و بیگودی های من پخش شد تو منطقه ما مبهوت به لباسامون که با باد این ور و اون ور میرفتن نگاه می کردیم؛ برادرا افتادن دنبال لباسا و ما هم این وسط خجالت زده
برادرا بعد از جمع کردن یه کپه لباس اومدن به سمت ما، دلمون می خواست انکار کنیم.
اما اونجا جنس مونثی نبود جز ما سه نفر که تو اون بیابون وایساده بودیم بیگودی هام دست یه برادر دیگه بود و خانما اشاره کردن که اینا بیگودی های خواهر کاتبیه!
از اون لحظه که بیگودی ها رو گرفتم، تصمیم گرفتم اونا رو منهدم کنم.شب تو کیسه انداختم و پرت کردم پشت بیمارستان صبح یکی از برادرا اومد سمتم با کیسه بیگودی گفت: در حال کشیک بودن که این بستهء مشکوک رو پیدا کردن! یه کسایی گفتن بیگودی های خواهر کاتبیه!
شب که همه خوابیدن، تصمیم گرفتم چال کنم پشت بیمارستان صحرایی چند روز بعد یکی از برادرا گفت: ما پشت بیمارستان خواستیم سنگر بسازیم زمین رو کندیم، اینا اومده بالا گفتن اینا بیگودی های خواهر کاتبیه!
و من هر جور این بیگودی های لعنتی رو سر به نیست میکردم، دوباره چند روز بعد دست یکی از برادرا می دیدم که داره میاد سمتم!
خواهر کاتبی!
خواهر کاتبی!
بیگودی هاتون!
خاطره ای جالب و خواندنی از دوران دفاع مقدس :
در یک منطقه کوهستانی مستقر بودیم و برای جابجایی مهمات و غذا به هر یگان الاغی اختصاص داده بودند.
از قضا الاغ یگان ما خیلی زحمت می کشید و اصلا اهل تنبلی نبود.
یک روز که دشمن منطقه را زیر آتش توپخانه قرار داده بود، الاغ بیچاره از ترس یا موج انفجار چنان هراسان شد که به یکباره به سمت دشمن رفت و اسیر شد!
چند روزی گذشت و هر زمان که با دوربین نگاه می کردیم متوجه الاغ اسیر می شدیم که برای دشمن مهمات و سلاح جابجا می کرد و کلی افسوس می خوردیم.
اما این قضیه زیاد طول نکشید و یک روز صبح در میان حیرت بچه ها، الاغ با وفا، در حالیکه کلی آذوقه دشمن بارش بود نعره زنان وارد یگان شد و الاغ زرنگ با کلی سوغاتی از دست دشمن فرار کرده بود.