سلام آقا جان!
یادتان هست آن روزی که سرو قامت، در گلزار شکوفههای نورسیده، جشن بندگی گرفتید و گفتید و خندیدید؟
آقا جان!
از همان روز، بچهها دلشان را در حسینیه پیش پای تو گذاشتند و رفتند.
رفتند و در خاطرشان ماند که روزی، این محبت پدرانه را جبران کنند.
و حالا الوعده وفا
به محض احساس خطر، همگی با هم مثل یک باغ گل جشن گرفتند اما اینبار با پرپر شدن و افتادن به پای تو!
شاید:
با زبان بیزبانی التماس میکردند که:
آقا! ما را هم با خودت ببر! ما دلمان را به تو هدیه دادیم و بدون سایه سَرت معنای زنده بودن را نمیفهمیم.
اصلا
آقا جان میخواهی برای اینکه عشقمان را به تو! بابای مهربان نشان دهیم ما زودتر برویم. اصلا دم دروازه بهشت قرار میگذاریم تا ما آنجا را شکوفه باران میکنیم، شما بیایید باشد آقا جان اینطور بهتر است مگر نه؟
اینطوری دلمان آرام میشود که به قولی که آنروز دادیم که، دستمان را از دستان پدر جدا نکنیم، عمل کردهایم.
بابا جان
ما بدون شما هیچ جا نمیرویم حتی بهشت. اصلا، بهشت ما خودِ شمائید!
وای که چقدر خوش میگذرد مگر نه؟ مثل همان روز که با چادرهای رنگی رنگی مان، جیغ و هورا میکشیدیم و دست میزدیم و ذوق میکردیم.یادتان هست! دلمان نمیخواست از حسینیه و از شما جدا شویم.
ولی حالا مطمئنیم که، همیشه حضورت را احساس میکنیم و تو را میبینیم.
خیلی زیباست اینطور مردن که نه، پرپر شدن و آسمانی شدن. چه احساس دلنشینی است.
اما آقا جان
اگر دلمان برای خانه و مدرسه تنگ شد چی؟ اصلا مگر دانش آموزی هم زنده مانده؟ بنده خدا راننده سرویس چی؟ یعنی تا الان منتظر دَم در مدرسه ایستاده و نام ما را از روی کاغذ همیشگیاش میخواند؟
محیا، محدثه، زهرا، معصومه و و و … آخه کجائید بچهها؟ مادرانتان نگران میشوند، دیر میشود، زودتر زودتر زودتر
یعنی
خانم معلم هنوز هم پای تخته است؟ آیا بقیه بابا جان داد و بابا خون داد را، درس میدهد؟ آیا جمله:
«من پدرم را دوست دارم.» که با خط قرمز روی تابلو سفید کلاس نوشته بود را، پاک نکرده است.
اصلا! شاید خانم معلم هم، همین اطراف باشد آخر، بهشت جا برای همه عاشقان و «راهیان نور» دارد. خدا را چه دیدی! شاید این بار با خانم معلم دوباره رفتیم پیش آقا، مگر نه؟
#تولیدی
#بهـقلمـخودم
#مرگـبرـامریکاـوـاسرائیل